معنی بادخون
5 بازدید
(اِ مرکب) راه گذر باد. (برهان) (ناظم الاطباء). جائی بود که باد برو گذارنده بود یعنی بادگیر. (اوبهی). جای گذار باد بود. (لغت فرس اسدی). بادگیر باشد. (معیار جمالی). رهگذار باد باشد یعنی بادگیر. (سروری): بر گذار حملهٔ او بوقبیس تودهٔ حلقان شمر در بادخون.اثیر اخسیکتی. دشمن درگاه بواسحاق را دیده و دل دایم از غم باد خون گردد الحق چون سموم از باد صبح بگذرد اعداش را بر بادخون. شمس فخری (از معیار جمالی). || منظره ای که باد در او سخت بزد: عمر چگونه جهد از دست خلق باد چگونه جهد از بادخون؟ کسائی (از فرهنگ اسدی چ اقبال ص ۳۶۲). رجوع به بادخن، بادخوان، بادگیر و آنندراج و شعوری (ج ۱ ورق ۱۷۹) شود. || خانهٔ بادگیردار. (برهان). || خانهٔ ییلاقی. || جریان آب. || متاع و اسباب خانه. || رسم و نشان خانه. || شکل خانه. (ناظم الاطباء).(اِخ) یکی از قراء فراش بند شهرستان فارس است. (جغرافیای غرب ایران ص ۱۱۲).
کلمات همقافیه با «بادخون»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ون» برای سرودن شعر