معنی اعتداد
5 بازدید
[ اِ تِ ] (ع مص) بشمار آوردن. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). با شمار آوردن. (مقدمهٔ لغت میرسیدشریف جرجانی ص ۵). بشمار آوردن. (المصادر زوزنی) (ترجمان القرآن عادل بن علی). بشمار آوردن. (ناظم الاطباء). - در اعتداد آوردن یا بودن؛ در شمار متصرفات و املاک کسی آوردن یا بودن : ابوعلی نسا مأمون را مسلم داشت و خوارزمشاهی را جواب بازداد و گفت ابیورد در اعتداد برادرم محسوب و مکتوب است. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۰۶). سلطان طوس در اعتداد او آورد و او با جمعی از طبقات لشکر بطوس و بهرات رفت. (ایضاً ص ۱۷۳). هر آنچه توقع افتد از ترتیب و ترحیب و اکرام و انعام و تفخیم و تقدیم پیش گرفته شود و حالی را قومش در اعتداد تو آورده شد. (ایضاً ص ۲۲۵). از عرصهٔ خراسان برباید خاستن و بقهستان که در اعتداد تست مقیم نشستن. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ شعار ص ۶۳). بادغیس و کنج رستاق بزیادت در اعتداد فرموده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۵۵). بلخ و ترمذ و هرات و بست بر اعتداد او تقریر کرد. (ایضاً ص ۶۴). آن توقع نبود که این جفا و منازعت در اعتداد موروث و حق قدیم از جهت تو ظاهر گردد. (ایضاً ص ۷۷). فیروزان بن الحسن را ببصره فرستاد تا بصره نیز مستخلص گرداند و در عداد اعتداد او آورد. (ایضاً ص ۷۲). || بشمار آمدن. معدود گردیدن. (منتهی الارب). بشمار آمدن و متعدد گردیدن. (ناظم الاطباء). شمرده شدن. (مقدمهٔ لغت میرسیدشریف جرجانی ص ۵). معدود شدن. (آنندراج) (از اقرب الموارد). شمرده شدن. (المصادر زوزنی). || اعتنا کردن. (ناظم الاطباء). اعتنا کردن بچیزی. (منتهی الارب). مورد التفات و توجه بودن. (از اقرب الموارد): و اعتداد من در حوادث بصدق گفتار تو که از غرض منزه و از شوائب کدورت صافی است. (سندبادنامه ص ۸۷). آن دلیل قاطعی بد بر فساد وز قضا او را نکرد او اعتداد.مولوی. || اعتبار. (غیاث اللغات): تا دوستی و نواخت این جانب بزرگ حاصل شده است جانب ایلک را شادی و اعتداد و حشمت زیاده است. (تاریخ بیهقی ص ۵۱۷). بهره ای از شادی و اعتداد... برداشته آید. (تاریخ بیهقی ص ۲۰۸). لاجرم از طرف باشد اعتداد در لهبها نبود الا اتحاد.مولوی. || بس و کافی شدن. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء): زآن که در خرجی از آن بسط و گشاد خرج را دخلی بباید زاعتداد.مولوی. اندر آن کفهٔ ترازو زاعتداد او بجای سنگ آن گِل برنهاد.مولوی. || فراهم آوردن. تهیه نمودن: بدین اعتداد و اعتضاد در اهلاک و اعدام من کوشد. (سندبادنامه ص ۱۹۸). || عده داشتن زن. (آنندراج) (مقدمهٔ لغت میرسیدشریف جرجانی ص ۵) (منتهی الارب) (ترجمان القرآن عادل بن علی) (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی). عده دار شدن زن. (از اقرب الموارد). || سپری شدن عدهٔ زن پس از مرگ شوهر. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «اعتداد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اد» برای سرودن شعر