معنی اصبهبذ
5 بازدید
[ اِ بَ بَ / بُ ] (معرب، ص مرکب، اِ مرکب) صاحب المعرب ذیل صبهبذ آرد: فارسی معرب است و آن در دیلم مانند امیر در عربست. جریر گوید: اذا افتخروا عدوا الصبهبذ منهمُ و کسری و آل الهرمزان و قیصرا. (المعرب جوالیقی ص ۲۱۸). و در حاشیهٔ آن آمده است:... صاحب اللسان این کلمه را در باب ذال فصل الف بلفظ اصبهبذ آورده و همزهٔ آنرا بکسر نشان داده است. و ازهری آنرا عجمی دانسته و گوید: صاد آن در اصل سین بوده است. و ادی شیر گوید: اسبهبذ بفارسی بمعنی سردار و قائد لشکر است. و رجوع به اسپهبذ و الجماهر بیرونی ص ۷۷ و ملل و نحل شهرستانی چ مطبعهٔ حجازی قاهره ج ۲ ص ۸۴ و ۸۸ شود. و سیوطی آرد: لقب ملک طبرستان است یعنی بر همهٔ پادشاهان طبرستان اطلاق میشد. (تاریخ الخلفا ص ۲۶۴). و رجوع به قاموس الاعلام شود. - نور اصبهبذ (اسپهبد)؛ در تداول حکمت اشراق بر نور مجردی اطلاق شود که مدبر انوار باشد زیرا اسپهبد بزبان پهلوی رئیس سپاه یا سردار سپاه است و نفس ناطقه رئیس بدن و کلیهٔ قوای آن باشد و از اینرو اسپهبد بدن است. (از حکمةالاشراق ص ۱۴۷). و رجوع به اسپهبد و اسفهبد و سپهبد شود.[ اِ بَ بَ / بُ ] (اِخ) قلعه ای بسیار بلند بسیستان بود. صاحب ترجمهٔ تاریخ یمینی آرد: و در شهور سنهٔ تسعین و ثلثمائه (۳۹۰ هـ . ق.) به انتقام این واقعه به سیستان رفت و خلف در حصار قلعهٔ اصبهبذ نشست، قلعه ای که حلیف سماک و الیف افلاک است، ابر در دامن حضیضش خیمه زند و ستاره پیرامن اوجش طواف کند، هلال چون ماهیچه ای بر شرف برجش و زحل چون کوکبی بر آستانهٔ قصرش: از بلندیش فرق نتوان کرد آتش دیده بان ز جرم زحل. و خلف در مضیق آن حصار بیقرار شد. (از ترجمهٔ تاریخ یمینی نسخهٔ خطی مؤلف ص ۲۰۰ مطابق ص ۲۴۴ نسخهٔ چاپی).
کلمات همقافیه با «اصبهبذ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بذ» برای سرودن شعر