معنی اسلاک
40 بازدید
[ اَ ] (ع اِ) جِ سِلک. ججِ سِلکة.[ اِ ] (ع مص) پاسپر کنانیدن. پی سپر کردن جایی را: اسلکه ایاه. (منتهی الارب). || درکشیدن برشته، چنانک مهره را بریسمان. || درآوردن چیزی در چیزی. درآوردن در جایی، چنانکه دست را در گریبان: اسلک یده فی الجیب؛ درآورد دست را در گریبان.
کلمات همقافیه با «اسلاک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اک» برای سرودن شعر