معنی واژه اسفناج
4 بازدید
[ اِ فَ / فِ ] (اِ) اسفاناخ. اسفناخ. اسپناج. اسپاناخ. اسپنانج. سپاناخ. رجوع به اسپناج شود: بابای تو چارده پسر داشت نی میزد و اسفناج میکاشت.؟[ ] (اِخ) دهی جزء دهستان زنجان رود بخش حومهٔ شهرستان زنجان، ۳۰۰۰۰ گزی شمال باختر زنجان، ۳۰۰۰ گزی راه آهن زنجان به تبریز. دامنه. معتدل. سکنه ۵۳۰ تن. آب آن از زنجانرود و قنات. محصول آن غلات، میوه جات، مختصر برنج. شغل اهالی زراعت. راه آن مالرو و در غیر بارندگی اتومبیل رو است. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۲ ص ۱۳).