معنی استواء
7 بازدید
[ اِ تِ ] (اِخ) (خطِ...) اِسْتِوا. خطی موهوم که زمین را بدو نیمه کند از اقصای مشرق تا اقصای مغرب. (دمشقی). معدل النهار. استوای فلکی : روزی بود کاین پادشا بخشد ولایت مر ترا از حد خط استوا تا غایت افریقیه. (منسوب به منوچهری). از غیرت رایتت فلک دید در خط شده خط استوا را.انوری. مرکب همت بتاز یکره و بیرون جهان از سر طاق فلک تا بحد استوا.خاقانی. تا آفتاب رایش در خط استواست روز و شب عدو و ولی دارد استوا.؟[ اِ تِ ] (ع مص) برابر یکدیگر شدن. (منتهی الارب). برابر شدن. (غیاث). برابر شدن با. برابر گردیدن. (منتهی الارب). برابری. یکسانی. همواری: استویا؛ با همدیگر برابر و مانند شدند. (منتهی الارب): تا آفتاب رایش در خط استواست روز و شب عدو و ولی دارد استوا.؟ || معتدل گردیدن. (منتهی الارب). اعتدال. میانهٔ افراط و تفریط. رجوع به اعتدال شود. توازن: استواء خلق؛ اعتدال آن. || راست شدن. (تاج المصادر بیهقی) (وطواط). || راستی. مقابل انحناء: تا خط مستویست بر این چرخ منحنی چرخ استوا نگیرد و خط وی انحنا.؟ || قرار گرفتن. استقرار. خلاف تلون : بگذر از مستی و مستی بخش باش زین تلون نقل کن در استواش.مولوی (مثنوی). || بنهایت جوانی و عقل رسیدن یا چهل ساله گردیدن. (منتهی الارب). بتمامی جوانی رسیدن. (تاج المصادر بیهقی). بکمال جوانی رسیدن. (وطواط): استوی الرجل. (منتهی الارب). || قصد چیزی کردن. (تاج المصادر بیهقی). اراده کردن بسوی چیزی. (منتهی الارب). آهنگ کردن. (وطواط). || بر چیزی اقبال کردن. (تاج المصادر بیهقی). متوجه شدن بچیزی. (از منتهی الارب). || دست یافتن. (وطواط). دست یافتن بر چیزی. (تاج المصادر بیهقی). مستولی شدن بر چیزی. (منتهی الارب). استیلاء. || استواء بر...؛ بر پشت ستور قرار گرفتن. (تاج المصادر بیهقی): استوی علی الفرس؛ بر پشت اسب سوار شد و قرار گرفت. برآمدن بر... || قائم و راست کردن چیزی را. (از منتهی الارب). || هلاک شدن: استوت به الارض؛ هلاک شد در آن. (منتهی الارب). || ظاهر شدن. || پرداختن به:{/Bثُمَّ اِسْتَوی ََ إِلَی اَلسَّمََاءِ.۱-۴۴۱:۱۱/} (قرآن ۴۱/۱۱). || (اِ) مجازاً، وقت نیمروز. (غیاث).[ اِ تِ ] (اِخ) (سنةالـ ...) نام سال هشتم از هجرت رسول (ص).
کلمات همقافیه با «استواء»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اء» برای سرودن شعر