معنی ازرق
6 بازدید
[ اَ رَ ] (ع ص) نیلگون. (غیاث اللغات). کبود. (غیاث اللغات). آبی. زاغ. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی): فلک مر جامه ای را ماند ازرق ورا همچون طراز خوب، کرکم . منجیک یا بهرامی. بر صنم دیگر، پارهٔ یاقوت ازرق آبدار بود بوزن چهار صد و پنجاه مثقال. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۱۳). || صافی از چیزها. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). هرچه صاف و بیغش باشد. آب صاف. (غیاث اللغات). آب صافی. (مهذب الاسماء): نصل ازرق؛ پیکان نیک روشن. (منتهی الارب). سیف ازرق؛ تیغی سخت روشن. (مهذب الاسماء). || کسی که سیاهی چشم او مایل به کبودی یا سبزی یا زردی باشد. (غیاث اللغات). گربه چشم. (منتهی الارب) (زوزنی) (مجمل اللغات) (دستور اللغة) (تاج المصادر بیهقی). کبودچشم. زاغ چشم. سبزچشم. (السامی فی الاسامی) (مهذب الاسماء). کاس : چشم تو گر بد سیاه و جانفزا گر نماند او جانفزا ازرق چرا.مولوی. || نابینا. (منتهی الارب). اعمی. مؤنث: زَرْقاء. ج، زُرق. || مجازاً آسمان، سپهر (بمناسبت رنگ کبود آن): با اهل هنر جهان بکین است مرد هنری از آن غمین است آن کو ببر خرد مهین است زین ازرق بیخرد کهین است.ابوالفرج رونی. - ازرق آسمانجونی؛ کبود آسمانی. - چرخ ازرق؛ آسمان. - خرقهٔ ازرق یا جامهٔ ازرق؛ جامهٔ صوفیان که برنگ ازرق بود و کلمهٔ زرق به معنی شید و هم زراقی را برای صوفی دروغین و مرائی از آن ساخته اند: چندان بمان که خرقهٔ ازرق کند قبول بخت جوانت از فلک پیر ژنده پوش.حافظ. غلام همت دردی کشان یکرنگم نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند. حافظ. - گل ازرق؛ گل کبود. نیلوفر: هر طرف کآفتاب بردارد گل ازرق در او نظر دارد.نظامی. و رجوع به گل ازرق شود.[ اَ رَ ] (اِ) خط چهارم از هفت خط جام جم. (برهان). خط چهارم از جام باده : باده در جام تا خط ازرق شعله در بحر اخضر اندازد.خاقانی.[ اَ رَ ] (اِخ) جدی قدیم از اجداد عرب در جاهلیت، نسب وی بعمالقه (از عرب بائده) پیوندد و منازل بنی الازرق در حجاز است و بدین ازرق، منسوبست ازرقی صاحب تاریخ مکه. (الاعلام زرکلی).[ اَ رَ ] (اِخ) نام پدر ابوعقبة یکی از نازلین از حصن الطائف. (امتاع الاسماع ج ۱ ص ۴۱۸).[ اَ رَ ] (اِخ) نام پدر نافع که ازارقه از خوارج بدو منسوبند. رجوع به ازارقه شود.[ اَ رَ ] (اِخ) کاتب حنین بن اسحاق: و کان کاتب حنین رجل یعرف بالازرق و قد رأیت اشیاء کثیرة من کتب جالینوس و غیره بخطه، و بعضها علیه تنکیت بخط حنین بن اسحاق بالیونانی، و علی تلک الکتب علامة المأمون. (عیون الانباء ج ۱ ص ۱۸۷ و ۱۹۷).[ اَ رَ ] (اِخ) (نهر...) نهری است که بر شوشتر گذرد. (ابن بطوطة).[ اَ رَ ] (اِخ) آبی است در طریق حاج شام در پائین تیماء. || وادی الازرق؛ وادیی است بحجاز. (معجم البلدان).[ اَ رَ ] (اِخ) ابراهیم بن عبدالرحمن بن ابی بکر. او راست: تسهیل المنافع فی الطب و الحکمة، مشتمل بر کتاب شفای ابدان و کتاب الرحمة. وی گوید که این دو کتاب را گرد آورده و لقط ابن الجوزی و برءالساعة و تذکرة السویدی و غیره را بدان افزوده است. (کشف الظنون). این کتاب در مطبعة الحلبی بسال ۱۳۰۴ هـ . ق. و در مطبعة الخیریة۱۳۰۶ و در مطبعة الیمنیة به سال ۱۳۰۷ و ۱۳۰۸ بطبع رسیده است. (معجم المطبوعات).[ اَ رَ ] (اِخ) ابن علی، مکنی بابی الجهم. تابعی است.[ اَ رَ ] (اِخ) حمادبن زیدبن درهم ازدی بصری مکنی بابی اسماعیل. رجوع به حمادبن زید... شود.[ اَ رَ ] (اِخ) شامی. یکی از سرداران لشکر عمربن سعد در وقعهٔ کربلا. - مثل ازرق شامی؛ با موئی زرد و چشمی آسمانگون. - || قسی. سنگدل.[ اَ رَ ] (اِخ) محدث. ابونواس ذکر او در این شعر آورده است : حدثنی الازرق المحدّث عن عمروبن شمر عن ابن مسعود لایخلف الوعد غیر کافره و کافر فی الجحیم مصفود. (عیون الاخبار ابن قتیبه جزء ۵ ص ۱۴۰).[ اَ رَ ] (اِخ) یشکری. ابن عبدربه از او روایت کند. (عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج ۵ ص ۱۱۵).
کلمات همقافیه با «ازرق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رق» برای سرودن شعر