معنی واژه احمر
3 بازدید
[ اَ مَ ] (ع ص، اِ) سرخ. سرخ رنگ. ج، حُمر، احامر: رجل احمر؛ مرد سرخ. || احمر و اسود؛ عجم و عرب، از آنکه غالب بر لون عجم بیاض و حمرتست و غالب بر لون عرب سواد. قوله علیه السلام : بعثت الی الاسود و الاحمر؛ ای العرب و العجم. || سپید. (از اضداد است). || زر. || زعفران. || مرد سخت. (مؤیدالفضلا). || گوشت. (منتهی الارب). گوشت سخت و زشت. (غیاث). || می. || مقتول. (غیاث اللغات از منتخب). || مرد بی سلاح در جنگ. آنکه با او سلاح نبود. (مهذب الاسماء) (مؤید الفضلاء). ج، حمر، حُمران. || نوعی از خرما. || خلوق. - دینار احمر؛ : و امرهم ان یحمل الی کلّ واحد منهم شستکة قیمتها دینار احمر و فیها من دینارین الی خمسة. (معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۶ ص ۳۴۰ س ۱۴). - گُل احمر یا حمراء؛ گل. گل سرخ. سوری. محمدی. حواری. - موت احمر؛ کنایه است از موت سخت و قتل. مرگی سخت. مرگ بکشتار. || مُوَرَّد. گلی. گلگون. - احمر اقتم؛ نهایت سرخ مائل بسیاهی و غبار. (غیاث اللغات). - احمر زاهر؛ نیک سرخ. (منتهی الارب). - احمر فاقع؛ مبالغه است در سرخی. (منتهی الارب). - احمر فقاعی؛ احمر فاقع. (قاموس عربی بفرانسهٔ کازیمیرسکی). - احمر قانی؛ سرخی سرخ. سرخ مائل بسیاهی مشابه بلون خون. (غیاث). سخت سرخ. (صراح). - احمر ناصع؛ سرخی سرخ. (مهذب الاسماء). - الحسن احمر؛ یعنی میرسد عاشقان را از حسن آنچه میرسد مبارزان را از جنگ. - کبریت احمر یا گوگرد سرخ؛ گوهریست و معدن آن بدانسوی بلاد تبت در وادی النمل است. کذا فی التهذیب و لیث گوید: کبریت چشمه ای است روان و چون آب آن منجمد شود کبریت ابیض و اصفر و اکدر گردد و شیخ ما گوید که: من آنرا در چند جا دیدم از آن جمله معدنی که در ملالیخ مابین فاس و مکناسه است... معدنی دیگر از آن در اثناء افریقیه در وسط برقه است بنام برج و استعمال آن در معنی ذهب مجاز است چه گویند: الکبریت الاحمر، چه زر را از آن سازند و انواع کیمیا را شاید و یکی از اجزاء کیمیاء است. (تاج العروس مادهٔ کبریت): اعز من الکبریت الاحمر؛ نایاب تر از گوگرد سرخ. - ملح احمر. رجوع به ملح شود. - یاقوت احمر؛ کبریت. (تاج العروس مادهٔ کبریت).[ اَ مَ ] (اِخ) نام جانوری مانند سگ که در عهد بهلول شاه پیدا شده بود. (مؤید الفضلاء از دستور). (ظاهراً این جانور و هم بهلول شاه از افسانه ای گرفته شده است).[ اَ مَ ] (اِخ) (بحر...) خلیج احمر. (حبط ج ۲ ص ۴۰۹) (مجمل التواریخ والقصص ص ۴۷۰). رجوع به بحر احمر شود.[ اَ مَ ] (اِخ) مُلک شام. رجوع به ابیض شود.[ اَ مَ ] (اِخ) قلعه ای است در سواحل بحر شام که معروف به عثلیث است. (مراصد).[ اَ مَ ] (اِخ) نام کوهی بمکه و آن یکی از اَخشبان است، و بر قعیقعان مشرف است و آنرا در جاهلیت اعرف میگفتند. (مراصد).[ اَ مَ ] (اِخ) ناحیه ای است به اندلس از اعمال سرقسطه که آنرا وادی الاحمر گویند. (مراصد).[ اَ مَ ] (اِخ) نام مولای رسول صلی اللََّه علیه و آله.[ اَ مَ ] (اِخ) نام مولای امّ سلمه رضی اللََّه عنها.[ اَ مَ ] (اِخ) نام چند تن از صحابه است.[ اَ مَ ] (اِخ) نام غلام ابوسفیان. (حبط ج ۱ ص ۱۸۴).[ اَ مَ ] (اِخ) ابان بن عثمان بن یحیی بن زکریا اللؤلؤی البجلی. مکنی به ابوعبداللََّه مولی بجلی. ابوجعفر طوسی ذکر او در کتاب اخبار مصنفی الامامیه آورده و گفته است: اصل او از کوفه است و مسکن او گاه کوفه و گاه بصره بود و از اهل بصره ابوعبیدة معمربن المثنی و ابوعبداللََّه محمدبن سلام الجمحی از او علم آموختند و در اخبار شعراء و نسب و ایام از وی بسیار روایت کرده اند و او خود از ابوعبداللََّه و ابوالحسن موسی بن جعفر روایت کند و از مصنفات وی جز کتابی که در آن مبدأ و مبعث و مغازی و وفاة و سقیفه و ردّه را گرد کرده دیده نشده است. (معجم الادباء چ مارگلیوث ج ۱ ص ۳۵) (روضات الجنات ص ۲۷۱). و رجوع به ابان بن عثمان شود.[ اَ مَ ] (اِخ) ابن الحارث. رجوع به احمر سبیع... شود.[ اَ مَ ] (اِخ) ابن دَحنه. شاعریست از عرب.[ اَ مَ ] (اِخ) ابن سواءبن عدیّ. صحابی است.[ اَ مَ ] (اِخ) ابن قَطَن همدانی. صحابی است.[ اَ مَ ] (اِخ) ابن قُوید. در قاموس این نام آمده است. و صاحب تاج العروس نیز برمز «م» یعنی معروف است قناعت کرده است و ابوالکمال سید احمد عاصم نیز در ترجمهٔ قاموس بترکی گوید: بر رجل معروفدر.[ اَ مَ ] (اِخ) ابن معاویةبن سلیم. صحابی است.[ اَ مَ ] (اِخ) ابن هشام از مردی و او از اسلم روایت کند: کان معنا رجل یقال له احمر بأساً، و کان شجاعاً، و کان اذا نام غطّ غطیطاً منکراً لایخفی مکانه... فاذا بُیّت الحیّ صرخوا: یا احمر! فیثور مثل الأسد لایقوم لسبیله شی ء. و «احمر بأسا» چنانکه مقریزی توهم کرده اسم مرکب نیست بلکه مراد آن است که وی بعلت بأس خویش احمر نامیده شده است. رجوع به امتاع الاسماع مقریزی جزء۱ ص ۳۸۹ متن و حاشیه شود.[ اَ مَ ] (اِخ) ثمود. موسوم به قدار. وی عاقر ناقهٔ صالح است. (الموشح).[ اَ مَ ] (اِخ) خلف بن حیان مکنی بابی محرز. مولی ابی بردة بلال بن ابی موسی الاشعری. رجوع به ابومحرز خلف... شود و ابن سلام حکایت کرد که خلف الاحمر گفت که: من نام بشاربن برد میشنیدم ولی او را ندیده بودم روزی ذکر او و بیان سرعت جواب و جودت شعر او میکردند. گفتم: از اشعار وی مرا بخوانید، بخواندند و مرا خوش نیامد. گفتم: واللََّه لآتینه و لاطأطئن منه و نزد او شدم و او بر در سرای خود نشسته بود وی را کوری زشت منظر و بزرگ جثه یافتم. گفتم: لعنت خدای بر آنکس که بدو توجه کند و دیری در او تأمل کردم درین هنگام مردی نزد وی آمد و گفت: فلان نزد امیر محمدبن سلیمان ترا دشنام گفت و تحقیر کرد. بشار گفت: آیا راست گوئی؟ گفت: آری و او خاموش شد و آن مرد نزد او بنشست و من نیز بنشستم و گروهی بیامدند و سلام گفتند: جواب سلام هیچیک بازنداد و آنان بدو نظر میکردند و رگ گردن او برجسته بود و ساعتی نکشید که باعلی صوت خویش این ابیات خواندن گرفت: نبئت نائک امه یغتابنی عندالامیر و هل علیّ امیر ناری محرقة و بیتی واسع للمعتفین و مجلسی معمور و لی المهابة فی الاحبة و العدا و کأننی اسد له تامور غرثت حلیلته و اخطأ صیده فله علی لقم الطریق زئیر. احمر گوید: سوگند با خدای که شانه های من بلرزید و پوست بر تنم مرتعش شد و او جداً در نظر من بزرگ آمد. با خود گفتم: الحمد للّه الذی ابعدنی من شَرّک. و بین خلف الأحمر و ابومحمد الیزیدی مهاجاة بود و ابومحمد در حق او گوید: زعم الاحمر المقیت لدینا والذی أمه تقر بمقته انه علم الکسائی نحواً فلئن کان ذا کذاک فباسته. و خلف ابومحمد را بقصیده ای فائیه هجا گفت که در افواه متداول است و مطلع آن این است: انی و من وسج المطی له حدب الذری ارقالها رجف. و این قصیده در حدود چهل بیت است. رجوع بمعجم الادباء چ مارگلیوث ج ۴ ص ۱۷۹ و روضات الجنات ص ۲۷۰ شود.[ اَ مَ ] (اِخ) سبیع بن الحارث ملقب بذوالخمار. رجوع بامتاع الاسماع جزء۱ ص ۴۰۱ شود.[ اَ مَ ] (اِخ) فرغانی بصری. رجوع به ابومحرز خلف و احمر خلف بن حیان شود.[ اَ مَ ] (اِخ) کوفی. رجوع به احمر ابان... شود.[ اَ مَ ] (اِخ) لغوی. رجوع به ابومحرز خلف و احمر خلف بن حیان شود.