معنی ابوحکیم
6 بازدید
[ اَ حَ ] (ع اِ مرکب) مگس. ذباب. (المزهر).[ اَ حَ ] (اِخ) تابعی است و از علی علیه السلام روایت کند.[ اَ حَ ] (اِخ) ابراهیم دینار نهروانی. رجوع به ابراهیم... شود.[ اَ حَ ] (اِخ) ابن مقرن مزنی. نام او عقیل و صحابی است.[ اَ حَ ] (اِخ) انصاری عمروبن ثعلبةبن وهب بن عدی. صحابی است و غزوهٔ بدر را دریافته است. و بعضی کنیت او را ابوحکیمه گفته اند.[ اَ حَ ] (اِخ) حسن بن حکیم. محدث است و از او وکیع روایت کند.[ اَ حَ ] (اِخ) شدادبن سعید شرغی، از مردم شرغ، قریه ای به بخارا. رجوع به شداد... شود.[ اَ حَ ] (اِخ) عبداللََّه بن ابراهیم بن عبداللََّه بن حکیم خبری. ادیب و فقیه و حاسب. شاگرد ابواسحاق شیرازی. او دیوان بحتری و حماسه را شرح کرده و خط نیکو می نوشته است. به سال ۴۷۶ هـ . ق. درگذشته است. و رجوع به معجم الادباء ج ۴ ص ۲۸۵ شود.[ اَ حَ ] (اِخ) کنانی. جد قعقاع بن حکیم. صحابی است.[ اَ حَ ] (اِخ) یزید. صحابی است.[ اَ حَ ] (اِخ) یوسف بن ابی حکیم. محدث است.
کلمات همقافیه با «ابوحکیم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یم» برای سرودن شعر