معنی آزادی

معنی آزادی

10 بازدید
(حامص) عتق. حریت. اختیار. خلاف بندگی و رقیت و عبودیت و اسارت و اجبار. قدرت عمل و ترک عمل. قدرت انتخاب : به آزادی است از خرد هر کسی چنان چون ننالد ز اختر بسی.فردوسی. جانت آزادی نیابد جز بعلم و بندگی گر بدین برهانْت باید رو بدین اندر نگر. ناصرخسرو. آزادی اندر بی حاجتی است. (کیمیای سعادت). آزادی آرزوست مرا دیر سالهاست تا کی ز بندگی، نه کم از سرو و سوسنم. عمادی شهریاری. || جدائی. دوری : ز مهر خویش جز شادی نبینم که از پیروزی آزادی نبینم .؟ || رهائی. خلاص. || آزادمردی. || شادی. خُرّمی. خشنودی. رضا: بدو گفت شاه ای زن کم سخن یکی داستان گوی با من کهن بدان تا بگفتار تو می خوریم بمی درد و اندوه را بشکریم بتو داستان نیز کردم یله از این شاهت آزادی است ار گله زن کم سخن گفت آری نکوست هم آغاز و فرجام هر کار از اوست. فردوسی. تا دلم نستدی نیاسودی چون توان کرد از تو آزادی؟فرخی. خداوندا بدین مایه بکردم بر تو استادی نه زآن گفتم من این کز تو پدر را نیست آزادی. فرخی. سپهبد فرستاد نامه بشاه ز پیروزی و کار آن رزمگاه ز رزم نریمان یل روز کین وز آزادی شاه توران زمین.اسدی. که داند گفت چون بد شادی ویس ز مرد چاره گر آزادی ویس. (ویس و رامین). نشسته ویس چون خورشید بر تخت هم از خوبی به آزادی هم از بخت. (ویس و رامین). چو فغفور بنهاد در کاخ پای بیامد سر خادمان سرای ز گرشاسب آزادی آورد پیش همان نیز خاتون، ز اندازه بیش که بر ما ز تو مهر به داشته ست پس پرده بیگانه نگذاشته ست.اسدی. ترا روز برنائی و شادی است ز بختت بصد گونه آزادی است. شمسی (یوسف و زلیخا). ای گروه مؤمنان شادی کنید همچو سرو و سوسن آزادی کنید.مولوی. آنکه زو هر سرو آزادی کند قادر است ار غصه را شادی کند.مولوی. جَستن چشم راست از شادی خبرت گوید و ز آزادی.اوحدی. || خوشی. استراحت : ای جهانی ز تو به آزادی بر من از تو چراست بیدادی؟فرخی. || شکر. شکر گفتن. (اوبهی). سپاس. حق شناسی. مدح. ثنا: پس از وی اندرگذشت و بعلمِ عَمّ خویش برزافره [ فریبرز ] بگذشت کشتگان دید بسیار، و گودرز ابا برزافره آزادی بسیار کرد او را [ که ] اندر این حرب کار بسیار کرد (کذا). (ترجمهٔ طبری بلعمی). ابلیس پیش ایشان شد و بنشست و از حال ایشان بپرسید آدم از خدای تعالی شکری کرد و آزادی کرد و تسبیح کرد خدای را. (بلعمی، ترجمهٔ طبری). نیا طوس را دید و در بر گرفت بپرسید و آزادی اندرگرفت ز قیصر که برداشت آنگونه رنج ابا رنج لشکر تهی کرد گنج.فردوسی. کنون آفرین تو شد ناگزیر بما هرکه هستیم برنا و پیر هم آزادی تو بیزدان کنیم دگر پیش آزادمردان کنیم.فردوسی. نعمتی بهتر از آزادی نیست بر چنین مائده کفران چه کنم؟خاقانی. هرگز نفسی حکایت از تو نکنم کآزادی بی نهایت از تو نکنم از دل نکنم شکایتی از تو کنم (کذا) وز دل کنم این شکایت از تو نکنم. ظهیر فاریابی. - امثال: آزادی آبادیست. آزادی اندر بی حاجتی است.

کلمات هم‌قافیه با «آزادی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دی» برای سرودن شعر

واژه «آزادی» در اشعار زیر به کار رفته است

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید