معنی آزادوار
8 بازدید
[ زادْ ] (ص مرکب، ق مرکب) با خوی و خصلت آزادان. چون آزادمردان : زمانه پندی آزادوار داد مرا زمانه را چو نکو بنگری همه پند است بروز نیک کسان گفت غم مخور زنهار بسا کسا که بروز تو آرزومند است.رودکی. گشاده درِ هر دو آزادوارمیانْ کوی کندوری افکنده خوار.ابوشکور.[ زادْ ] (اِ مرکب) نام لحن و نوائی از موسیقی : صلصل باغی بباغ اندر همی نالد بدرد بلبل راغی براغ اندر همی نالد بزار این زند بر چنگهای سغدیان پالیزبان وآن زند بر نایهای لوریان آزادوار. منوچهری. دستانهای چنگش سبزه بهار باشد نوروز کیقبادی وآزادوار باشد.منوچهری.[ زادْ ] (اِخ) شهرکی است [ از خراسان بنواحی اسفراین ] اندر میان بیابان و بانعمت و بر راه گرگان. (حدودالعالم). و میوه خاصه انگور آن بخوبی مشهور است و یاقوت گوید شهری است در اول ناحیهٔ جوین یا گویان از طرف قومس از توابع نیشابور - انتهی. و مدفن سیدحسن غزنوی شاعر بدانجاست و ابوموسی ابراهیم بن عبدالرحمن بن سهل آزادواری منسوب بدین قریه است.
کلمات همقافیه با «آزادوار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر