معنی زید
[ زَ / زی / زَ یَ ] (ع مص) افزون شدن و افزون کردن (لازم و متعدی). یقال: زاده اللََّه خیراً و زاد فیما عنده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از آنندراج). افزون کردن و افزون شدن. (تاج المصادر بیهقی) (ترجمان القرآن) (دهار). زادَ زیادةً و زَیْداً و زیداً و زَیَداً. رجوع به زیادة شود. (ناظم الاطباء). نمو کردن. نمو دادن. افزون شدن. (فرهنگ فارسی معین). || (اِمص، اِ) افزونی و افزون. یقال: هذا القوم زید علی کذا (بالفتح)؛ ای یزیدون. (منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). زیادة. (اقرب الموارد). زیادت. (فرهنگ فارسی معین). || (اِ) نامی از نامهای مردان. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به مواد بعد شود. || (ضمیر مبهم) گاه به جای «فلان» و «بهمان» گویند: زید چنین گفت و چنان جواب داد. (فرهنگ فارسی معین). گاه زید و عَمْرو یا زید و بکر بجای فلان و بهمان بکار رود و گاه زید تنها آید و معنی فلان یا بهمان دهد: گفت آری گر وفا بینم نه مکر مکرها بس دیده ام از زید و بکر. مولوی. تا زاهد عمرو و بکر و زیدی اخلاص طلب مکن که شیدی. سعدی (گلستان). ز عمرو ای پسر چشم اجرت مدار چو در خانهٔ زید باشی بکار. سعدی (بوستان). در این نوعی از شرک پوشیده هست که زیدم بیازرد و عمروم بخست. سعدی (بوستان). گرت دیده بخشد خداوند امر نبینی دگر صورت زید و عمرو. سعدی (بوستان).[ دَ ] (ع فعل) فعل ماضی مجهول یعنی افزون شد و بیشتر این فعل را در دعا استعمال می کنند مانند: زید قدره؛ یعنی افزون باد قدر و مرتبهٔ او. زید مجده؛ یعنی افزون باد جلال او. و زید فضله؛ یعنی افزون باد علم و فضل او. زید تقویه؛ یعنی زیاد باد تقوای او. (ناظم الاطباء). توضیح آنکه این از مواردی است که ماضی معنی مستقبل میدهد.[ زَ ] (اِخ) رجوع به ابویسار شود.[ زِ ] (اِخ) دهی از دهستان میان دورود است که در بخش مرکزی شهرستان ساری واقع است و ۱۳۰۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).[ زَ ] (اِخ) ابن ابی الزرقاء. فقیه محدث. راوی کتاب جامع الصغیر سفیان ثوری. (ابن الندیم، یادداشت بخط مرحوم دهخدا).[ زَ ] (اِخ) ابن ابی الشعثاء العنزی. رجوع به ابوالحکم شود.[ زَ ] (اِخ) ابن ابی شبه. صحابی است. (منتهی الارب) (آنندراج).[ زَ ] (اِخ) ابن احمدبن زید کاتب. رجوع به المعتمر زید... شود.[ زَ ] (اِخ) ابن ارقم الخزرجی (۰۰۰ - ۶۸ هـ . ق.). صحابی بود و در هفده غزوه با حضرت رسول اکرم شرکت داشت و در جنگ صفین با حضرت علی همراه بود و در کوفه درگذشت. بخاری و مسلم ۷۰ حدیث برای او روایت کرده اند. (از اعلام زرکلی). رجوع به تاریخ گزیده چ نوایی ص ۲۲۷ و الاصابه ج ۳ ص ۲۱ و تاریخ اسلام ص ۸۰ و تاریخ الخلفا ص ۱۴۳ و عقدالفرید و حبیب السیر چ خیام ج ۱ و ۲ و امتاع شود.[ زَ ] (اِخ) ابن اسلم العمری المدنی. وی فقیه و مفسر و اهل مدینه بود. او را تفسیری است که پسرش عبدالرحمان آن را از او روایت کرد و بسال ۱۳۶ هـ . ق. درگذشت. (از اعلام زرکلی): و هم در این سال زیدبن اسلم العدوی که به فقاهت و دانش از امثال و اقران امتیاز داشت به مثابه ای که در مدینه چهل فقیه در جلسهٔ درس او جمع می شدند به اجل طبیعی درگذشت. از محمدبن اسماعیل بخاری نقل است که زیدبن اسلم به صحبت شریف امام زین العابدین سلام اللََّه علیه آمد و شد می نمود و از آن حضرت استفاده می فرمود. (حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۲۰۶).[ زَ ] (اِخ) ابن اسیدبن حارثة الثقفی... موسی بن عقبه آرد که او به یمامه شهید گردید. (از الاصابة ج ۳ ص ۲۲). و لقب او در اصطلاح رجالی صاحب الرمان است. رجوع به ریحانة الادب ج ۲ ص ۴۲۵ شود.[ زَ ] (اِخ) ابن الاصم العامری. خواندمیر آرد: و هم در این سال زیدبن الاصم که پسرخالهٔ ابن عباس رضی اللََّه عنهما بود و از خالهٔ خود ام المؤمنین میمونه روایت داشت وفات یافت. (حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۱۷۶).[ زَ ] (اِخ) ابن الجون. شاعر. رجوع به ابودلامه زید شود. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).[ زَ ] (اِخ) ابن الجهم. او را پنجاه ورقه شعر است. (ابن الندیم، یادداشت بخط مرحوم دهخدا).[ زَ ] (اِخ) ابن الخطاب بن نفیل بن عبدالعزی القریشی العدوی، مکنی به ابوعبدالرحمن. او صحابی و از شجاعان عرب در دوران جاهلیت و اسلام بود و برادرخواندهٔ عمربن الخطاب و از عمر بسال بزرگتر بود و پیش از عمر اسلام آورد. در یوم الیمامة رایت مسلمین در دست او بود، و آنقدر ایستادگی کرد تا به شهادت رسید (سال ۱۲ هـ . ق.). و عمر در مرگ او به شدت محزون گردید. (از اعلام زرکلی). رجوع به طبقات ابن سعد ج ۳ ص ۲۷۴ و تاریخ گزیده و حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۴۵۳ و ۴۵۴ و البیان و التبیین ج ۱ و ۲ و تاریخ الخلفا ص ۵۱ و عقدالفرید ج ۳ و ۴ و عیون الاخبار ج ۳ شود.[ زَ ] (اِخ) ابن الدثنه. صحابی است. (منتهی الارب) (آنندراج). از کبار صحابهٔ حضرت رسول اکرم بوده که بدست مشرکان قریش در اوائل سال چهارم هجرت اسیر گردید و سپس به قتل رسید. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۳۵۳ و الاصابه ج ۳ ص ۲۷ شود.[ زَ ] (اِخ) ابن ثابت بن الضحاک انصاری (۱۱ -۴۵ هـ . ق.)، مکنی به ابوخارجه. از بزرگان صحابه و کاتب وحی بود. در مدینه متولد شد و در مکه پرورش یافت. در شش سالگی پدرش کشته شد. در یازده سالگی با رسول اکرم مهاجرت کرد. در امور دین علم آموخت. در مدینه در امور قضائی و فتوی و قرائت و فرائض سرآمد بود و ابن عباس با وجود بزرگی قدر و وسعت دانش که داشت برای کسب علم به خانهٔ او می رفت و می گفت «بنزد علم باید رفت، چه علم نزد کسی نمی آید». یک بار ابن عباس رکاب زید را گرفت تا او سوار شود. زید او را از این عمل بازداشت. ابن عباس گفت: «این چنین به ما امر شده است که با دانشمندان خود رفتار کنیم» و زید دست او را بوسید و گفت: «این چنین به ما امر شده است که با آل بیت پیغمبرمان رفتار کنیم». و اوست که در عهد خلیفهٔ اول قرآن را جمع آوری کرد و چون درگذشت حسان بن ثابت او را مرثیه گفت و ابوهریره در مرگ او گفت: امروز حبر و دانشمند این امت درگذشت و امید است که خدا ابن عباس را جانشین او قرار دهد. زید را در صحیحین ۹۲ حدیث است. (از اعلام زرکلی). رجوع به الاصابه ج ۳ صص ۲۲ - ۲۳ و امتاع و تاریخ گزیده و حبیب السیر و عقد الفرید و عیون الاخبار و فرهنگ فارسی معین شود.[ زَ ] (اِخ) ابن حارثةبن شراحیل کلبی . او صحابی بود و در کودکی، در جاهلیت او را ربودند و خدیجه بنت خویلد (زوجهٔ پیغمبر) او را خرید و در هنگام ازدواج با پیغمبر زید را به او هدیه کرد و پیغمبر پیش از بعثت او را به فرزندی قبول کرد و او را آزاد گردانید و دخترعمهٔ خود را به وی داد و همواره مردم او را ابن محمد می نامیدند تا این آیه {/B«اُدْعُوهُمْ لِآبََائِهِمْ»۱-۲۳۳:۵/}(قرآن ۳۳/۵) نازل شد. او از قدماء صحابه و از نخستین کسانی بود که اسلام آورد. حضرت رسول او را به هیچ «سَریّه» نفرستاد مگر آنکه او را سردار لشکر قرار داد. آن حضرت او را دوست داشت و بر دیگران مقدم می داشت و فرمانروایی لشکر را در غزوهٔ موته بدو داد و او در همان غزوه به سال هشتم هجری به شهادت رسید. (از اعلام زرکلی): امیر عاصم و عمار و یاسر و مقداد صحیب و زهره و زید و قتاده و قنبر. ناصرخسرو. زید چون در خدمت احمد به ترک زن بگفت نام باقی یافت اینک آیت {/Bفَلَمََّا قَضی ََ .۳۲-۳۳۳۳:۳۷/} خاقانی. رجوع به الاصابه و تاریخ گزیده و حبیب السیر چ خیام ج ۱ و امتاع و عقدالفرید ج ۳ و ۵ و عیون الاخبار و تاریخ الخلفا و تاریخ اسلام و الموشح شود.[ زَ ] (اِخ) ابن حباب العکلی، مکنی به ابی الحسین. از سفیان ثوری روایت کند و از وی محمدبن علا روایت آرد. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رجوع به ابوالحسین شود.[ زَ ] (اِخ) ابن حسن بن سعید. رجوع به تاج الدین کندی شود.[ زَ ] (اِخ) ابن حسن بن علی. خواندمیر آرد: اولاد ذکور امام حسن رضی اللََّه عنه به روایت اکثر مورخان پانزده نفر بوده اند و اسامی شریف ایشان اینست: حسن زید... زیدبن الحسن و... که مادر ایشان ام بشر بنت ابی مسعود عقبةبن عمرو الخزرجیه بود... و به اتفاق علماء علم انساب از زیدبن حسن و... نسل مانده و سایر اولاد امجاد آن حضرت عقب ندارند. اما زیدبن الحسن علیه السلام بسیار جلیل القدر و کریم الطبع و کثیرالخیر بود و شعراء عرب در مدح ذات فرخنده صفات آن جناب اشعار بلاغت شعار دارند و زید رضی اللََّه عنه مدتی والی صدقات رسول صلی اللََّه علیه و سلم بوده، سلیمان بن عبدالملک در زمان ایالت خود آن جناب را از آن مهم عزل نمود، اما چون عمربن عبدالعزیز رحمه اللََّه زمام تمام اهل اسلام را به قبضهٔ اختیار درآورد بار دیگر آن منصب را به زید رضی اللََّه عنه تفویض کرد. مدت عمر عزیزش نود سال بود و از زید یک پسر ماند حسن نام و اول کسی از سادات که شعار عباسیان اختیار کرده سیاه پوشید حسن بود. (حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۳۲). رجوع به شدالازار شود.[ زَ ] (اِخ) ابن خارجه. صحابی است. (منتهی الارب) (آنندراج).[ زَ ] (اِخ) ابن خالد الجهنی. صحابی بود و در حدیبیة حضور داشت و لواء جهینة در یوم فتح با او بود. بخاری و مسلم روایت کنند که او ۸۱ حدیث دارد و در سال ۷۸ هـ . ق. در مدینه درگذشت. (از اعلام زرکلی). رجوع به الاصابه و تاریخ گزیده چ نوائی ص ۲۲۷ و حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۱۵۴ و تاریخ الخلفا شود.[ زَ ] (اِخ) ابن رفاعه. یکی از پنج تن از اعضاء اخوان الصفا و از نویسندگان رسائل این جمعیت بوده است. رجوع به غزالی نامه ص ۸۵ و ۸۶ و ۹۱ و تاریخ علوم عقلی ص ۲۹۹ و تاریخ بغداد و تتمهٔ صوان الحکمة و امتاع ج ۱ ص ۲۶۷ شود.[ زَ ] (اِخ) ابن سهل بن الاسود النجاری الانصاری، مکنی به ابوطلحة. رجوع به ابوطلحة انصاری در همین لغت نامه و اعلام زرکلی و حبیب السیر چ خیام ج ۱ و تاریخ گزیده و عیون الاخبار و امتاع شود.[ زَ ] (اِخ) ابن شراجة. رجوع به شراجة شود.[ زَ ] (اِخ) ابن صامت. صحابی است. (منتهی الارب) (آنندراج). رجوع به ابوعیاش الزرقی شود.[ زَ ] (اِخ) ابن صوحان بن حجر العبدی، از بنی عبدالقیس از طایفهٔ ربیعة. وی تابعی و از اهل کوفه بود. از حضرت علی و عمر روایت دارد. او یکی از رؤسا و شجاعان بود. وقایع الفتح را دریافته و در جنگ نهاوند دست چپش قطع گردید و در جنگ جمل به قتل رسید (۳۶ هـ . ق.). (از اعلام زرکلی). رجوع به حبیب السیر چ خیام و البیان و التبیین ج ۱ ص ۹۴، ۹۵ و عقدالفرید ج ۳ ص ۳۰۶ و ج ۵ ص ۷۴ و تاریخ الخلفا ص ۱۲۶ و منتهی الارب شود.[ زَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن بن عوف. از شجاعان قریش بود و در وقعةالحرة بسال ۶۳ هـ . ق. به قتل رسید. (از اعلام زرکلی).[ زَ ] (اِخ) ابن علی. رجوع به ابوالقموس شود.[ زَ ] (اِخ) ابن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب (ع). مردی با جلالت قدر و با ورع و تقوی بود. پیوسته بنی امیه از قیام وی خائف بودند. پس اتفاق افتاد که هشام زید را به ودیعتی از خالدبن عبداللََّه القسری متهم داشت و نامه بدو نوشت تا نزد یوسف بن عمر امیر کوفه رود. زید به کوفه رفت و یوسف ازو آن حال بپرسید و چیزی بر وی ثابت نگشت و یوسف او را سوگند داد و بازگردانید. زید از کوفه به قصد مدینه بیرون شد. مردم کوفه بر وی گرد آمدند و گفتند اینجا صد هزار مرد شمشیرزن است که همه در رکاب تو جان سپردن خواهند. بازگرد تا با تو بیعت کنیم و از بنی امیه درین شهر قلیلی باشند و ما بر آنان فایق آئیم. زید گفت من از غدر شما ترسانم و بیم دارم که با من آن کنید که با جد من حسین علیه السلام روا داشتید. ایشان سوگندان یاد کردند و عهود و مواثیق محکم گردانیدند و بسی مبالغه کردند تا وی به کوفه بازگشت و پانزده هزار مرد تنها از کوفیان با وی بیعت کردند غیر از مردم بصره و واسط و موصل و خراسان. چون کار تمام شد زید گفت: الحمد للََّه الذی اکمل لی دینی، بخدای که من از جد خویش شرم داشتم با او بر کوثر حاضر آیم در میان امت، امر معروف و نهی منکر ناکرده. آنگاه دعوت آشکار کرد و یوسف امیر کوفه از دست امویان، لشکری گرد کرد و میان دو فریق جنگی عظیم درگرفت و در آخر لشکر زید بپراکندند و او با گروهی قلیل حربی سخت کرد و تیری بر پیشانی او آمد و بدان تیر درگذشت . یاران او وی را دفن کرده و بر گور او آب راندند تا پیدا نباشد و یوسف بن عمر زمین ها می کاوید تا جسد او بیافت و مصلوب کرد و پس از صلب بسوخت و خاکستر او به آب فرات داد. (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رجوع به کامل ابن اثیر ج ۵ صص ۱۰۷ -۱۱۶ و حبیب السیر و خاندان نوبختی اقبال و نامهٔ دانشوران ج ۵ ص ۹۱ و روضات الجنات ص ۵۸۰ و ضحی الاسلام و مجمل التواریخ و القصص و تاریخ اسلام و عیون الاخبار و الموشح و عقدالفرید و البیان و التبیین و فرهنگ فارسی معین و زیدیه شود.[ زَ ] (اِخ) ابن علی بن عبداللََّه الفارسی الفسوی. منسوب است به شهر فسا. او در دانش لغت و نحو فاضل بود و به علوم کثیره معرفت داشت. در دمشق سکونت داشت و در ذی حجه یا ذی قعدهٔ ۴۶۷ هـ . ق. در طرابلس درگذشت. (از روضات الجنات). رجوع به همین کتاب شود.[ زَ ] (اِخ) ابن عمربن الخطاب. یکی از شش پسر عمر است از ام کلثوم دختر امیرالمؤمنین علی (ع). (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). او را [ عمر را ] شش پسر بود... دوم زید از ام کلثوم بنت فاطمه بنت رسول اللََّه (ص) و این زید را در کوفه به غلطی بکشتند و مادرش همان لحظه درگذشت... (تاریخ گزیده چ نوائی ص ۱۸۵). رجوع به عیون الاخبار و عقد الفرید و حبیب السیر شود.[ زَ ] (اِخ) ابن عمروبن نفیل بن عبدالعزی القرشی العدوی. یکی از حکماء جاهلی و پسرعموی عمربن خطاب بود. او اسلام را درک نکرد ولی از عبادت بت ها اکراه داشت و از آنچه برای آنها ذبح می کردند نمی خورد و به شام رفت تا دربارهٔ عبادات اهل خود تفحصی کند ولی دین یهود و نصارا او را جلب نکرد و به مکه بازگشت و بر دین ابراهیم، خدای را عبادت کرد و عداوت خود را با بت پرستی آشکار کرد و گروهی از قریش بر او شوریدند و او را از مکه براندند و او فقط پنهانی به مکه می رفت. وی با زنده بگور کردن دختران بشدت مخالفت می کرد و هرگاه اطلاع پیدا می کرد که دختری را زنده بگور خواهند کرد به زودی با پدرش ملاقات می کرد و هزینهٔ زندگیش را تعهد می نمود و او را تحت سرپرستی خویش می گرفت تا بالیده شود آنگاه به پدرش عرضه می کرد و اگر پدر او را نمی پذیرفت در جستجوی شوهر هم شأنی برایش برمی آمد و او را به شوی میداد. پیغمبر پیش از بعثت او را دیده بود و پس از بعثت از او جویا شد. [ و چون از درگذشت وی آگاه شد ] فرمود او به قیامت یک تنه به صورت امتی محشور می شود. و او پنج سال پیش از بعثت حضرت رسول (ص) درگذشت و او را قلیلی شعر بود و این بیت او مشهور است: أ رباً واحداً ام الف رب أدین اذا تقسمت الامور.(از اعلام زرکلی). رجوع به البیان و التبیین ج ۳ ص ۸۴ و عیون الاخبار ج ۱ ص ۲۴۲ و ج ۴ ص ۱۰۶ و تاریخ الخلفا ص ۲۴ و حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۴۹۳ شود.[ زَ ] (اِخ) ابن عوف. رجوع به ابوربیعه شود.[ زَ ] (اِخ) ابن عیاش. رجوع به ابوعیاش شود.[ زَ ] (اِخ) ابن قعقاع القاری. رجوع به ابوجعفر زید... شود.[ زَ ] (اِخ) ابن کلاب بن مرةبن کعب بن لؤی. رجوع به قصی در همین لغت نامه و اعلام زرکلی شود.[ زَ ] (اِخ) ابن لیث بن سودبن اسلم. از اجداد جاهلی است و فرزندانش بطنی از قضاعة از قحطانیةاند. (از اعلام زرکلی).[ زَ ] (اِخ) ابن مبارک الصنعانی. رجوع به ابوعبداللََّه الخراز شود.[ زَ ] (اِخ) ابن محسن بن حسین بن حسن بن ابی نمی، معروف به «الشریف زیده». وی امیر مکه بود و در همانجا به سال ۱۰۱۴ هـ . ق. متولد شد و به سال ۱۰۴۱ هـ . ق. به امارت مکه رسید و سیرتی نیکو داشت و در دوران او فتنه ها برخاست و او موفق به قمع آنها گردید. وی مردی حازم و بادهاء بود. بعضی از شاعران او را مدح گفتند. در سال ۱۰۷۷ در مکه درگذشت. (از اعلام زرکلی). رجوع به خلاصة الاثر ج ۲ صص ۱۷۶ - ۱۸۶ شود.[ زَ ] (اِخ) ابن مربع. صحابی است. (منتهی الارب) (آنندراج).[ زَ ] (اِخ) ابن مرثد. رجوع به ابوعثمان شود.[ زَ ] (اِخ) ابن مره. رجوع به ابوالمعلی شود.[ زَ ] (اِخ) ابن موسی بن جعفر. خواندمیر دربارهٔ وی چنین نویسد: ... افضل اولاد امام موسی بلکه اشرف جمیع برایا علی بن موسی الرضا بود، اما زیدبن موسی در ایام خروج ابوالبرایا بن اهواز والی شده بصره را در حیز تسخیر کشیده آتش در خانه ها و باغات بنی العباس زد بنابر آن «زیدالنار» لقب یافت و حسن بن سهل با زیدالنار پیکار کرد او را بدست آورد به مرو نزد مأمون فرستاد و مأمون آن جناب را پیش برادر بزرگوارش علی الرضا علیه السلام ارسال داشت. امام به اطلاق او حکم فرمود اما مدت الحیوة با وی سخن نگفت و آخرالامر مأمون زیدالنار را به زهر هلاک ساخت. علماء نسابه گویند از وی عقب نمانده. (حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۸۱). رجوع به تاریخ گزیده شود.[ زَ ] (اِخ) ابن مهلهل بن منهب بن عبدرضا، مکنی به ابومکنف و ملقب به «زیدالخیل». او از طایفهٔ طی است. وی از دلیران دوران جاهلیت بود و بدان جهت که اسبان فراوان داشت او را «زیدالخیل» لقب داده اند. مردی بلندقامت بود و چون سوار بر اسب شدی دو پایش بزمین رسیدی. او شاعری نیکو و سخنوری فصیح و به جوانمردی موصوف بود. زید اسلام را درک کرد و در سال نهم هجری به رسولی از طرف طائفهٔ طی به خدمت رسول اکرم درآمد و اسلام آورد و حضرت رسول از آن شادمان گشت و او را «زیدالخیر» نامید و بدو فرمود: «یا زید ماوصف لی احد فی الجاهلیة فرأیته فی الاسلام الا رأیته دون ما وصف لی، غیرک» (... هیچکس را در دوران جاهلیت برای من وصف نکردند مگر آنکه او را در اسلام کمتر از آنچه گفته بودند یابم، به جز تو) و زمینی به نجد بدو داد. او هفت روز در مدینه توقف کرد و تب شدیدی او را عارض شد و به نجد بازگشت و در همان سال نهم هجری در آنجا درگذشت. (از اعلام زرکلی). رجوع به زیدالخیر و زیدالخیل و تاریخ گزیده چ نوایی ص ۲۷۷ و امتاع ج ۱ ص ۵۰۸ و حبیب السیر و الجماهر و الموشح شود.[ زَ ] (اِخ) ابن وهب الجهنی، مکنی به ابوسلیمان. وی برای زیارت حضرت رسول اکرم حرکت کرد و در راه بود که حضرت رسول (ص) درگذشت. او از عمر و حضرت علی (ع) و ابن مسعود و کبار صحابه روایت دارد و بعد از جماجم درگذشت. (از صفة الصفوة ج ۳ ص ۱۵). رجوع به همین کتاب و عیون الاخبار شود.[ زَ ] (اِخ) ابن یحیی البحتری. رجوع به ابونضره شود.[ زَ ] (اِخ) علوی، مکنی به ابوهاشم. او در اوائل قرن پنجم در گیلان ادعای امامت می کرد و بدست طایفه ای از الموتیان بقتل رسید. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۲ صص ۴۶۹ -۴۷۰ ذیل «زیدی علوی» شود.
کلمات همقافیه با «زید»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ید» برای سرودن شعر