معنی ذهب
[ ذَ هَ ] (ع مص) زراندود کردن. || رفتن هوش از دیدن زر در کان. خیره شدن چشم از دیدن زر. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). ناگاه درآمدن در کان و خیره شدن چشم از بسیاری آن. || رفتن. بشدن. شدن. گذشتن. || بردن. دور گردانیدن.[ ] (اِخ) (جزیرهٔ ...) حمداللََّه مستوفی در ذیل «خلیج چهارم بحر مغرب است» آرد: جزیرهٔ ذهب بزرگ است و خادم رومی از آنجا آورند. (نزهة القلوب چ لیدن ص ۲۳۷).
کلمات همقافیه با «ذهب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هب» برای سرودن شعر