معنی یک‌سواره

معنی یک‌سواره

6 بازدید
[ یَ / یِ سَ رَ / رِ ] (ص نسبی) یک سوار. یکه سوار. بهادر. یکه تاز. (آنندراج). || یک سوار. چریک و سپاهی مستقل که وابسته به دسته و گروهی نیست. سوار سپاهی که در لشکر صاحب هیچ رتبت لشکری نیست : نیاسود یک تن ز خورد و شکار هم آن یک سواره هم آن شهریار.فردوسی. به رامش نهادند یک روی روی هم آن یک سواره هم آن نامجوی.فردوسی. یعقوب [ ابن لیث ] مهتر ایشان را خلعت داد و نیکویی [ کرد و گفت ] هرکه از شما سرهنگ است امیر کنم و هرکه یک سواره است سرهنگ کنم و هرچه پیاده است شما را سوار کنم. (تاریخ سیستان). عبدالرحمن بن سمره مهلب بن ابی صفره را به هندوستان فرستاد و سپاهسالاری داد که تا اینجا [ سیستان ] بود یک سواره بود. (تاریخ سیستان). || یک اسبه. (برهان). جریده. زبده. (یادداشت مؤلف). سوار زبده. سوار تنها: به روز معرکه این پردلی و پرجگری ست که یک سواره شود پیش لشکر جرار.فرخی. چو ماه با حشمی یک سواره چون خورشید شکسته صد صف دشمن به یک سوار تو باد. سوزنی. سلطان یک سوارهٔ تو آنکه تا ابد از بهر تو برآید از خاور آفتاب.خاقانی. بیا تا یک سواره برنشینیم ره مشکوی خسرو برگزینیم.نظامی. شه چو تنگ آمدی ز تنگی کار یک سواره برون شدی به شکار.نظامی. حقیقت شد ورا کآن یک سواره که می کرد اندر او چندان نظاره.نظامی. خسرو یک سواره را بر رخ نطع نیلگون لعل تو طرح می نهد روی تو مات می کند. عطار. ناگاه اسبان ایشان را براند و لشکریان را فروگرفت ساربان یک سواره با خاتون خود بگریخت. (جامع التواریخ چ بلوشه ص ۴۴۴). از آواز نفیر و سورنا بیدار شد و یک سواره مجال فرار یافت. (حبیب السیر ج ۳ ص ۲۶۰). پیاده وار مکرر سپهر سرکش را فکنده در جلو خویش یک سوارهٔ دل. صائب (از آنندراج). || کنایه از آفتاب عالمتاب باشد. (برهان) (از آنندراج). آفتاب. (ناظم الاطباء). - سلطان یک سوارهٔ گردون؛ یک سوارهٔ چرخ. کنایه از خورشید است. (یادداشت مؤلف): با هر پیاده پای دواسبه فلک دوان سلطان یک سوارهٔ گردون مسخرش. خاقانی. سلطان یک سوارهٔ گردون به جنگ دی بر چرمه تنگ بندد و هرا برافکند. خاقانی. - یک سوارهٔ چرخ؛ کنایه از خورشید است : بامدادان که یک سوارهٔ چرخ ساخت بر پشت اشقر اندازد.خاقانی.

کلمات هم‌قافیه با «یک‌سواره»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ره» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید