معنی یرغو

معنی یرغو

7 بازدید
[ یَ ] (ترکی / مغولی، اِ) شاخی میان تهی که آن را مانند نفیر نوازند. (یادداشت مؤلف): رنگی عجم صوفی قلندری بوده که قریب سیصد قلندر با او می بوده اند و بارها با حاکم شهر یاغی شده و بر بالای بام لنگر رفته یرغو کشیده اند و دیگر به تسلی و تدارک او را به صلاح آورده اند. (مزارات کرمان صص ۵۹ -۶۰). || در تداول مردم خوارزم، نزاع. خصومت. (یادداشت مؤلف). خصومت و ستیزگی و مناقشه و نزاع. (ناظم الاطباء). || حکومت. قضا. داوری. قضاوت. ترافع. یارغو. محاکمه. (یادداشت مؤلف). به مغولی به معنی عدلیه و استنطاق و مرافعهٔ مدعی و مدعی علیه و قانون است. (از حاشیهٔ قزوینی بر دیوان حافظ ص ۲۰۵). لغت مغولی است به معنی مرافعه و دادخواهی. (از حاشیهٔ شادروان فروزانفر بر فیه مافیه ص ۲۸۴): بر من که شدم ایل غمت جور مکن بیش ورنه من و یرغوی الغ خان ممالک. وصاف الحضرة. - یرغو بردن؛ داوری بردن : گر بیوفایی کردمی یرغو به قاآن بردمی کان کافر اعدا می کشد وین سنگدل احباب را. سعدی. به حکم چشم ترک او نهادم سر چو دانستم که سر بیرون نشاید برد از یرغوی این ترکان. اوحدی. - یرغو پرسیدن؛ بازپرسی کردن. به خصومت و داوری رسیدگی نمودن : خواندمیر ذیل حالات پسران یافث بن نوح آرد: روس (پسر یافث) بغایت بی آزرم بود و رسم یرغو پرسیدن اختراع کرد. (حبیب السیر جزو اول ج ۳ ص ۳). چون ملک فخرالدین بپرسیدن یرغوی ایشان پرداخت همه انکار کردند. (رجال حبیب السیر ص ۵۴). - به یرغو رفتن؛ به داوری رفتن : به یرغو می توان رفتن ز دست او ولی ترسم وفای او بنگذارد که در یرغو سخن گویم. اوحدی. - به یرغو کشیدن کسی را؛ به محاکمه کشیدن او: به یرغو کشیدی گنه کار را سرش ساختی افسر دار را. ؟ (تاریخ غازانی ص ۵). || محکمه. دادگاه. (یادداشت مؤلف). لفظ مغولی است به معنی مرافعه و دادخواهی. (حاشیهٔ فیه مافیه): تتاران نیز حشر را مقرند و می گویند یرغویی خواهد بودن. فرمود که دروغ می گویند می خواهند که خود را با مسلمانان مشارک کنند که یعنی ما نیز می دانیم و مقریم. (فیه مافیه ص ۶۵ س ۱۴). || سرهنگ و چاووش و شحنه. (ناظم الاطباء). سرهنگ. شحنه. (مدارالافاضل). یاغور. قاضی. داور. یارغو. یاغورچی. (یادداشت مؤلف): عاشق از قاضی نترسد می بیار بلکه از یرغوی دیوان نیز هم.حافظ. || حکم و فرمان. || نظام و ترتیب. || (ص) ممنوع و بازداشت شده. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «یرغو»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «غو» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید