معنی یبغو
6 بازدید
[ یَ ] (اِخ) نام عام امرای طخارستان، مشرق بلخ. (یادداشت مؤلف). || حاکم خلخ. || پادشاه ترک. (از اخبار الدولة السلجوقیة). پادشاه ترکستان. صورت های دیگر این کلمه پیغو و بیغو و جبغو است. و رجوع به پیغو شود.[ یَ ] (اِخ) برادر طغرل مؤسس سلسلهٔ سلجوقیان و داود است و این سه پسران میکال بن سلجوقند. بعد از مرگ سلجوق پسرش میکائیل با ترکمانان... به جهاد پرداخت ولی در این مجاهدات به قتل رسید و از او سه پسر ماند یبغو یا جبغو و جغری (داود) و طغرل (محمد). (از تاریخ ایران تألیف عباس اقبال ص ۳۰۸). و رجوع به تاریخ بیهقی چ فیاض شود.
کلمات همقافیه با «یبغو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «غو» برای سرودن شعر