معنی گیرانیدن
5 بازدید
[ دَ ] (مص) به معنی گیراندن. (فرهنگ نظام) (ناظم الاطباء). گرفتن فرمودن. (ناظم الاطباء): چون از طایفهٔ عرب ترکتازی به سپاه عجم واقع میشد مشایخ ایشان را گیرانیده روانهٔ خراسان و والی حویزه را رخصت انصراف داد. (جهانگشای نادری از فرهنگ نظام). - درگیرانیدن؛ گیرانیدن. رجوع به گیرانیدن شود. - || به اشتعال درآوردن و شعله ور ساختن، چون درگیرانیدن زغال و آتش : درحال آتش درگیرانید و پاره ای آرد آورده بود خمیر کرد تا ایشان را چیزی سازد. (تذکرة الاولیای عطار). رجوع به گیراندن شود.
کلمات همقافیه با «گیرانیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر