معنی گچ
5 بازدید
[ گَ ] (اِ) پهلوی و پازند گچ ، معرب آن جص، سریانی گسا، کلمهٔ عربی، فارسی جبسین از یونانی غوپسس و غوپسینس آمده، در اکدی گسو آمده. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). خاکی باشد که آن را پزند و بدان خانه سفید کنند. (برهان) (آنندراج). در هندی و در اشعار قدما گرچ مستعمل است، و بر این تقدیر گچ مخفف این باشد: ناید از خاک و گچ و سنگ اینچنین طاقی مگر خاکش از سنگ و گرچ کافور و سنگش گوهر است. ابن یمین (از آنندراج). رجوع به گرچ شود. جص. جبس. جیر. (منتهی الارب). جبصین. جبص. (نخبة الدهر دمشقی): تجدیر؛ اندودن دیوار را از گل و گچ و مانند آن. خشرم؛ سنگ نرم که از آن گچ پزند. جصاصات؛ جاهائی که در آنجا گچ سازند. طبیخ؛ گچ پخته. (منتهی الارب). گچ و سنگ و هیزم فزون از شمار بیارید چندانکه باید به کار.فردوسی. ز سنگ و ز گچ بود بنیاد کار چنین کرد تا باشد آن پایدار.فردوسی. به سنگ و به گچ دیو دیوار کرد نخست از برش هندسی کار کرد.فردوسی. رجوع به حاشیهٔ برهان قاطع چ معین ذیل کلمهٔ گچ شود. - امثال: از سفیدی گچ تا سیاهی زغال را باید از بازار بخریم ؛ یعنی آذوقه در خانه نداریم، نظیر: شیر مرغ و جان آدم، از سیر تا پیاز. (امثال و حکم دهخدا). قبر آقا گچ میخواهد و آجر. (امثال و حکم دهخدا). - گچ گرفتن عضوی را؛ به گچ اندودن عضوی برای جبران شکستگی استخوان.[ گَ ] (اِخ) دهی از بخش نیک شهر شهرستان چاه بهار، ۳۰۰۰۰گزی شمال نیکشهر و ۸۰۰۰گزی خاور شوسهٔ نیک شهر به ایرانشهر. کوهستانی، گرمسیری، مالاریائی و سکنهٔ آن ۱۰۰ تن بلوچی است. آب آن از چشمه. محصول آن برنج، خرما و لبنیات. شغل اهالی زراعت و گله داری و ساکنین از طایفهٔ میرلاشاری هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
کلمات همقافیه با «گچ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گچ» برای سرودن شعر