معنی گوی بردن
6 بازدید
[ بُ دَ ] (مص مرکب) حمل کردن گوی از جایی به جای دیگر. منتقل ساختن گوی. || کنایه از زیادتی کردن و فایق آمدن است. (برهان قاطع) (مجموعهٔ مترادفات) (آنندراج). پیشی گرفتن. - گوی از کسی بردن و گوی بردن از کسی؛ پیشی گرفتن و مقدم شدن به دلیری یا علم یا صفت بر دیگری : نریمان که گوی از دلیران ببرد به فرمان شاه آفریدون گرد.فردوسی. چو کودک به زخم اندر آورد روی فزونی ز هر کس همی برد گوی.فردوسی. ز شاهان گوی برده وقت بخشش ز شیران دست برده گاه پیکار.فرخی. ببرد از همه گوی پیغمبری که با او کسی را نبد برتری.اسدی. درآ ای حجّت زیبا سخن گوی که بردی از خلایق در سخن گوی. ناصرخسرو (دیوان ص ۵۲۲). گویی پسرم گوی هنر برد ز اقران بر سبلت اقران وی ار برد و اگر ماند. سوزنی. میدان سخن نونو هر بار یکی دارد من گوی بسی بردم این بار که من دارم. خاقانی. چون به وثوق از دگران گوی برد شاه خزینه به درونش سپرد.نظامی. در سلاح و سواری و تک و تاز گوی برد از سپهر چوگان باز.نظامی. هرکه علم بر سر این راه برد گوی ز خورشید و تک از ماه برد.نظامی. دین به تزویر خویش کرد سیه رو چنانک بر سر میدان کفر گوی ز کفار برد.عطار. در فضولی میکنی دیوان سیاه گوی بردی گر زبان داری نگاه.عطار. گوی آن کس می برد در راه عشق گرچه گویی بی سرو بی پا بود.عطار. اندر آمد مادر آن طفل خرد اندر آتش گوی دولت را ببرد.مولوی. بچندین حیلت و حکمت که گوی از همگنان بردم به چوگانم نمی افتد چنین گوی زنخدانی. سعدی. ز خلق گوی لطافت تو برده ای امروز به خوبرویی و سعدی به خوب گفتاری. سعدی. گوی خوبی بردی از خوبان خلخ شاد باش جام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختی. حافظ. میبرد گوی سعادت از میان رهروان هرکه از سر پای میسازد به جست و جوی دوست. صائب (از بهار عجم).
کلمات همقافیه با «گوی بردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر