معنی گوهرفشان
4 بازدید
[ گَ / گُو هَ فَ / فِ ] (نف مرکب) گوهرافشان. گوهرپاش. گوهرریز. جواهرریز. جواهر نثارکننده : همه ساله گوهر فشانی ز دو کف همانا که تو ابر گوهرفشانی.فرخی. - آب گوهرفشان؛ آب حیات بخش. بخشندهٔ جان و روان : ز ماهی و آن آب گوهرفشان دگر داد تاریخ تازی نشان.نظامی. - جام گوهرفشان؛ کنایه از جام و ساغر پر از شراب حیات بخش و نشاطآور: بیا ساقی آن جام گوهرفشان به ترکیب من گوهری درنشان.نظامی. - کلک گوهرفشان؛ کنایه از قلمی که با آن سخنان فصیح و بلیغ نویسند: ز گوهرفشان کلک فرمانبرش نبشته چنین بود در دفترش.نظامی. - خامهٔ گوهرفشان؛ کلک گوهرفشان : باد مسلم شده کفّ و بنان ترا خنجر گوهرنگار، خامهٔ گوهرفشان.خاقانی. || کنایه از بخشنده و کریم است : از آن تیغ زن دست گوهرفشان ز گیتی نجوید همی جز نشان.فردوسی. ملک باید که اندر رزمگه لشکرشکن باشد ملک باید که اندر بزمگه گوهرفشان باشد. فرخی. || کنایه از ریزندهٔ باران است : تا صبا شد حله باف و ابر شد گوهرفشان هیچ لعبت در چمن خالی ز طوق و یاره نیست. کمال الدین اسماعیل. || کنایه از سخن نغز و فصیح گوینده : دهان و لبش بود گوهرفشان سخن گفتنش بود گوهرنشان. فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ج ۲ ص ۵۴۲). || کنایه از شراب لعل است : بس زر رخسار کان دریا کشان سیم کش بر صدف گون ساغر گوهرفشان افشانده اند. خاقانی. رجوع به گوهرافشان شود.
کلمات همقافیه با «گوهرفشان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر