معنی گوشتمند
5 بازدید
[ مَ ] (ص مرکب) دارای گوشت. گوشتناک. || سمین و گوشت دار. پرگوشت. || ساخته شده از گوشت. (ناظم الاطباء). || صاحب جسم حیوانی : و کلمه، گوشتمند شد و اندر ما حلول کرد و عظمت او را دیدیم. (ترجمهٔ دیاتسارون ص ۶). زیرا روز خدا آشکارا شود و گوشتمندی بنگرد عظمت خدا. (ترجمهٔ دیاتسارون ص ۳۲). روح پاک (یعنی مسیح) در شکم مریم بکر گوشتمند شد. (از کتاب حروفیین). روح اللََّه سخن خدا که مسیح بود در صورت مریم درآمد و گوشتمند شد، یعنی به صورت بشر و آدم برآمد. (از کتاب حروفیین).
کلمات همقافیه با «گوشتمند»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مند» برای سرودن شعر