معنی گوشت

معنی گوشت

5 بازدید
(اِ) لحم. ماده ای نرم و سرخ و گاه سفید که استخوانهای اندام آدمی و دیگر جانوران را پوشاند محتوی عروق و اعصاب و عامل جریان خون و به پوست بدن پوشیده شود. قسمت نرم محاط به پوست از آدمی و جانوران و پرندگان و ماهیان، و بیشتر به مصرف تغذیه رسد. ماده ای نرم و سرخ که استخوان بدن را می پوشاند و پوشیده می شود از پوست بدن. ابوالخصیب. ابوکامل. (مهذب الاسماء). اَخاضِر. بَضیع. خَیْزَبة؛ گوشت پاره. عَرین، عَلاق؛ گوشت پاره. عُلقة؛ گوشت پاره. قَطام. کَتال. کِدْنة. لَحْم. لَکّ. لَکیک. (منتهی الارب): و جملهٔ استخوانها و گوشت و پوست او ریزیده. (ترجمهٔ تفسیر طبری). درآمد یکی خاد چنگال تیز ربود از کَفَش گوشت و برد و گریز. خجسته (از لغت فرس چ اقبال ص ۱۰۴). ابا همگنان تان بتر زآن کند به شهر اندرون گوشت ارزان کند.فردوسی. چو دستور باشد مرا گوشت و آب به راه آورم گر نسازی شتاب.فردوسی. گوشت همی سازند ازبهر تو از خس و خار و پله کاندر فلاست. ناصرخسرو. گوش باید که مهرّا شده باشد در وی زخمهایی که در او خیره بماند ابصار. بسحاق. - آبگوشت. رجوع به همین مدخل شود. - به گوشت؛ فربه. فربی. باگوشت. گوشتدار. گوشتالو. - به گوشت تر؛ فربه تر: و کسی که خواهد که طبیعتش نرم شود آن خورد [ از عنب ] که به گوشت تر بود. (الابنیه عن حقایق الادویه). - گوشت تنش ریختن؛ لاغر شدن. - گوشت روی گوشتش آمدن؛ چاق و فربه شدن. - گوشتش گوشتش را خوردن؛ سخت متأثر بودن از دیدن امری نامطلوب. - گوشت گرفتن؛ فربه شدن. - گوشت مرده؛ گوشت غانغرایاشده. (ناظم الاطباء). - گوشت و پوست کسی از نان کسی دیگر بودن؛ در خانهٔ او بزرگ شدن. از مال او ارتزاق کردن. - مثل گوشت پخته؛ میوه ای که شاداب نباشد. (از امثال و حکم ج ۳ ص ۱۴۸۰). - مثل گوشت قربانی؛ که هر جزء آن را کسی برد. (از امثال و حکم ج ۳ ص ۱۴۸۰). - مثل گوشت گاو؛ کسی که زود رام نگردد، به دلیل تسلیم نشود، دیر فریب خورد، نصیحت نپذیرد. کنایه از چیزی که دیر پزد. (از امثال و حکم ج ۳ ص ۱۳۸۱). - امثال: گوشت بر گاو ورزه نیکوتر. سنایی (از امثال و حکم ج ۳ ص ۱۳۳۱). گوشت بز هر قدر چرب باشد به چربی پیه نیست. (از امثال و حکم ج ۳ ص ۱۳۳۱). گوشت به دست گربه سپردن ، نظیر: دنبه را به گرگ سپردن. گوسفند را به گرگ سپردن. (امثال و حکم ج ۳ ص ۱۳۳۱). گوشت جوان لب طاقچه است ؛ هزالی (لاغری) که پس از بیماری برای جوان پیدا شود زود به فربهی بدل گردد. (از امثال و حکم ج ۳ ص ۱۳۳۱). گوشت چون گنده شود او را نمک درمان بود چون نمک گنده شود او را به چه درمان کنند؟ ناصرخسرو (از امثال و حکم ج ۳ ص ۱۳۳۱). گوشت خر دندان سگ. (از امثال و حکم ج ۳ ص ۱۳۳۱). گوشت را از ناخن (استخوان) نمی توان جدا کرد؛ فرزند را از مادر، کسان و خویشان را از یکدیگر نتوان برید: وصل تو بی هجر توان دید، نی گوشت جدا کی شود از استخوان؟ خاقانی (از امثال و حکم ج ۳ ص ۱۳۳۱). گوشت را باید از بغل گاو برید؛ سود و بهره از مال فقیران بردن سزاوار نباشد. (از امثال و حکم ج ۳ ص ۱۳۳۱). گوشت را که خوردند استخوان به گردن نیاویزند. (از امثال و حکم ج ۳ ص ۱۳۳۱). گوشت سگ مردار به سگان اولی. قرةالعیون (از امثال و حکم ج ۳ ص ۱۳۳۲). گوشتش گوشتش را می خورد، گوشتم گوشتم را می خورد؛ تحمل دیدار این کار زشت نمی توانست (نمی توانم) کرد. (از امثال و حکم ج ۳ ص ۱۳۳۲). گوشت گاو و زعفران ؛ در قدیم با ریشه های گوشت خشک شدهٔ گاو عطاران در زعفران غش می کرده اند. (از امثال و حکم ج ۳ ص ۱۳۳۲). گوشت و پوستش از تو، استخوانش از من؛وصیتی بود که پدران و مادران معلم و استاد را می کردند آنگاه که کودک خویش به دبستان می سپردند. (از امثال و حکم ج ۳ ص ۱۳۳۲). گوشت یکدیگر را بخورند استخوانشان را پیش غریبه نمی اندازند (دور نمی اندازند)؛ اجنبی را به اسرار خوده راه ندهند. || در میوه ها، آنچه غیر از پوست و هستهٔ آن است. آنچه درون پوست میوه و محیط بر هسته و خوردن را به کار است. مغز. مزغ. لُبّ. حشو: و تخم خربزه زداینده تر از گوشت او باشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || شحم. پیه: گوشت انار؛ شحم الرمان. پیه انار. گوشت حنظل؛ شحم الحنظل.
[ گَ وَ ] (اِ) نام یکی از شش آوازهٔ موسیقی است که آن نوروز و مایه و سلمک و گوشت و شهناز و گردانیه باشد. (برهان): اگر خواننده حرف نغمه راندی گَوَشت از بینوایی گوشت خوردی. یحیی کاشی (از چراغ هدایت).
[ گَ وِ ] (اِ) نشخوار. || نشخوارکننده. (ناظم الاطباء).
[ گُ وِ ] (اِمص) گُوِش. گُوِشْن. گفتار. گویش : معجز پیغمبر مکی تویی به کنش و به منش و به گوشت. محمدبن مخلد سگزی (از تاریخ سیستان).

کلمات هم‌قافیه با «گوشت»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «شت» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید