معنی گوا

معنی گوا

8 بازدید
[ گُ ] (ص، اِ) مخفف گواه باشد، به عربی شاهد گویند. (برهان). گواه. (جهانگیری). بینه. (نصاب): بر این مهر و منشور یزدان گواست که ما بندگانیم و او پادشاست.فردوسی. کنون تخت ایران سزاوار توست بر این بر گوا بخت بیدار توست.فردوسی. از این راه اگر بازگردی رواست روانم بر این پند من بر گواست.فردوسی. بر فضل او گوا گذراند دل گرچه گوا نخواهند از خستو.فرخی. فرخ پی است بر ملک و بر همه جهان وین ایمنی و نعمت چندین بر این گواست. فرخی. برادرْم زنده ست و با من گواست در آن نامه هم نام و هم خط ماست.اسدی. گواشان چنین است در کفر خویش بر آن کاین جهان بد همیشه ز پیش.اسدی. اگر دیو بستد خراسان ز من گوای منی ای علیم قدیر.ناصرخسرو. بر حسرت شاخ گل در باغ گوا شد بیچارگی و زردی و گوژی و نوانیش. ناصرخسرو. همه دعوی که سخا کرد و کند هست به حق زآنکه دعویّ سخا را دو کف تو دو گواست. مسعودسعد (دیوان چ رشید یاسمی ص ۷۳). تو را به دست گهربار بر ده انگشت است که بر سخاوت و جود تو هر دهند گوا. معزی. گواه عشق من است اشک لعل و چهرهٔ زرد که حق درست نگردد چو بی گوا باشد. ادیب صابر. اگر به صدر تو دعوی کنم دعا گویی گوا گذارم بر گفت خود عدول و ثقات. سوزنی. چنان مدان که تغافل نموده باشم از آن که بر تباهی حالم همین قصیده گواست. انوری. من که خاقانیم به هیچ بدی بد نخواهم گواست یزدانم.خاقانی. بر چشم من آن ماه جهانسوز رقم بود بر عشق من آن ماه روانسوز گوا بود. خاقانی. اگرچه بعد همه در وجودش آوردند قدوم آخر او بر کمال اوست گوا.خاقانی. نگه دارندهٔ بالا و پستی گوا بر هستی او جمله هستی.نظامی. بند سر نافه گرچه خشک است بوی خوش او گوای مشک است.نظامی. تو مرا کشتی و خلقی است گوا کس ز قول تو گوا نپْذیرد.عطار. دعوی مشتاق را شرع نخواهد بیان گونهٔ زردش دلیل نالهٔ زارش گواست. سعدی (بدایع). - امثال: گوا خواستن دادگر را بد است.فردوسی. مقصود منع از قسم به خداست. (امثال و حکم دهخدا ج ۳ ص ۱۳۲۸). در حکم یک اقرار ز هفتاد گوا به. قطران (از امثال و حکم دهخدا ج ۲ ص ۷۸۳). زردی رخ گوای درد دل است. سنایی (از امثال و حکم دهخدا ج ۲ ص ۹۰۴).
[ گَ ] (اِخ) یکی از دهات هزارجریب مازندران. (سفرنامهٔ مازندران و استرآباد رابینو، متن انگلیسی ص ۱۲۳). در ترجمهٔ فارسی این کتاب (ص ۱۶۵) بغلط به جای گوا، کوا آمده است.
[ گُ ] (اِخ) مرکز ناحیه ای در هند که در ملبر (ملیبار) واقع شده و دارای ۷۳۰۰۰ تن جمعیت است. محصولاتش عبارت است از نارگیل، مغز نارگیل و صید. این ناحیه دارای ۳۴۰۰ متر مربع مساحت و ۶۳۸۰۰۰ تن جمعیت است.

کلمات هم‌قافیه با «گوا»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وا» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید