معنی گهگیر
5 بازدید
[ گَ ] (نف مرکب) که گاهگاه گیرد، نه پیوسته و دایم. توسعاً مردی که گاه گاه درشت و سخت باشد. (یادداشت مؤلف). || اسبی که تن به سواری ندهد و اگر بجهد بر آن سوار شوند هرچند مهمیزش کنند قدم برندارد و پا پس کشد. (آنندراج) (بهار عجم) (از غیاث اللغات). اسب گاه گیر. بی فرمان. توسن. اسب دارای عیب که گاه بی علتی رمد یا بی سببی از رفتن امتناع ورزد که گویا رمیدن از سایه و چیزهای بزرگ یا غیرمعتاد باشد. یا آنکه در بعضی از اوقات بدلگامی کند. حَرون. (اساس البلاغة). توسن از ستوران که سم غیر شکافته دارند. (منتهی الارب): سمند عشق را شاهد ز گهگیری برون آری ظهوری در رکاب غم عنان دادی خموشی را. ظهوری (از آنندراج).[ گَ ] (اِخ) نام محلی در کنار راه قزوین و رشت میان قشلاق لُروَند و یا چنار که در ۲۲۷هزارگزی تهران واقع است. (یادداشت به خط مؤلف).
کلمات همقافیه با «گهگیر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یر» برای سرودن شعر