معنی گنگ
7 بازدید
[ گَ ] (اِخ) شهری است خرم به ترکستان، بهارخانه نیز گویندش از غایت خوشی. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). بهارخانه ای است و شهری است به ترکستان. (نسخه ای از لغتنامهٔ اسدی). نام شهری است که در شرق خطا واقع است، گویند شب و روز همیشه در آنجا یکسان است، یعنی هر یک دوازده ساعت میباشد و هوای آن در نهایت اعتدال بود چنانکه پیوسته در آنجا بهار باشد، و گنگ دژ همان است. (برهان). رجوع به گنگ دژ و گنگ بهشت و بهشت گنگ شود. || نام بتکده ای است از بتکده های چین. نام بتخانه ای است در ترکستان و گویند آن بتخانه را کیکاوس ساخته است : تا چون بهار گنگ شد از روی او جهان چشمان خسروانی مانند گنگ شد. خسروانی. برفتند از آن سوی ببْهشت گنگ به جایی نبودش فراوان درنگ تهی کرد و شد با سپه سوی گنگ بهانه نجست و فریب و درنگ.فردوسی. گشاده شد این گنگ افراسیاب سر بخت او اندرآمد به خواب.فردوسی. از کف ترکی دلارامی که از دیدار اوست حسرت صورتگران چین و نقاشان گنگ. معزی. زمین ز باد صبا شد نگارخانهٔ چین چمن ز فیض هوا شد بهارخانهٔ گنگ. ازرقی. تضمین کنم به قافیهٔ تنگ بیتکی از شعر خویش کآن به خوشی چون بهشت گنگ. سوزنی. || مطلق بتکده(؟): یکی گنگ بودش به سان بهشت گلش مشک سارا بد و زَرْش خشت. فردوسی. || رودخانه ای باشد بسیار بزرگ در ملک هندوستان و منبع آن کوههای سوالک است و از ملک هندوستان و بنگاله گذشته به عمان میریزد و هندوان بدان اعتقاد بسیار دارند و در آن آب غسل کردن و مردهای خود را سوختن و خاکستر و استخوانهای آنها را در آن آب ریختن فوز عظیم و سبب درجات و مزیل سیئات می دانند. (برهان). نام رودی بسیار بزرگ در هندوستان که فیزوم نیز گویند و فرنگیان گانژ خوانند و این رود که منبع آن کوهستان سوالک است از جمنا و اللََّه آباد گذشته مشروب میکند بنارس و پاتنا و شاندرناگور و کلکته را... (ناظم الاطباء). آب گنگ به هند از کوهها[ ی ] مابین ملک ختای و هند برمی خیزد و اهل هند این آب را چنانکه مسلمانان آب روم را سخت متبرک دارند و گویند منبعش از بهشت است و از آن آب تا دویست فرسنگ به تبرک برند و عظما و کبرا را به وقت وفات بدان غسل دهند و اکفان خود را بدان آب برآرند و معابد خود را بدان شویند. طول این رود سیصد فرسنگ باشد. (نزهةالقلوب چ گای لسترانج ص ۲۱۹). یکی از رودهای بزرگ آسیاست که در شمال شبه جزیرهٔ هندوستان جاری است و از کوه هیمالیا سرچشمه گرفته از بلاد اللََّه آباد و بنارس و پتنه گذشته به خلیج بنگاله میریزد. طول این رود تقریباً ۳۱۰۰ کیلومتر (۴۴۳ فرسنگ) است. شعب معروف آن عبارتند از جمنا و سن از جانب راست و گومتی و گندک و گوگرا از جانب چپ. عرض رود گنگ گاه به ۴۵۰۰ ذرع و عمق آن به هشت ذرع میرسد و در ثانیه ۸۰۰۰۰ قدم مکعب آب به دریا میریزد. هندیان رود گنگ را مقدس میشمارند و آب آن را در انجام شعائر دینی برهما به کار می برند. (تمدن قدیم تألیف فوستل دو کولانژ فرانسوی ترجمهٔ نصراللََّه فلسفی ص ۵۰۱). پهنای این رود ۱۳۰۰ اِستاد (تقریباً یک فرسنگ) و عمق آن بیش از هر رود دیگر هند است. (ایران باستان پیرنیا ص ۱۸۰۴). به عقیدهٔ هندوها رود مذکور اول در آسمان بوده با ریاضت یکی از راجگان مقدس به زمین آورده شد... (فرهنگ نظام): تا چون بهار گنگ شد از روی او جهان دو چشم خسروانی چون رود گنگ شد. ابوطاهر خسروانی. شد از باختر سوی دریای گنگ دلی پر ز کنیه سری پر ز جنگ.فردوسی. ملاح خاطرم نکند مر مرا رها تا برکشم سفینهٔ مدح تو را به گنگ.سوزنی. || (اِ) نام بادی است که به سبب سودا در بدن مردم به هم میرسد و بن مویها میخارد و تا موی را نکند خارش برطرف نمیشود. (برهان): تا برکند حسود تو سبلت به دست خویش در سبلت حسود تو افتاده باد گنگ. سوزنی. گنگ اندرافکنم به در کون شاعران تا مویهای کون بکنند از نهیب گنگ. سوزنی. || جزیره. (از برهان): ای گوی کآرام جود تو همی دریا کند هر کجا آزار بخل سفلگان کرده ست گنگ . منجیک. همانگه سپاه اندرآمد به جنگ سپه همچو دریا و دریا چو گنگ.عنصری. گلنارها بیرنگها، شاهسپرم، بی چنگها گلزارها چون گنگها، بستانها چون اودیه. منوچهری (دیوان چ ۱ دبیرسیاقی ص ۷۸). || (ص) حدب که بر پشت مردم بود. (لغت فرس اسدی). هر چیز خمیده و کج و گوژ را گویند. (برهان). غوز: همی مناظره و جنگ خواهی از تن خویش کنون که گنگ شدی و برآوریدی «گنگ». ؟ (از لغت فرس). که به بینی پس از این از قِبَل خدمت تو پشت اعدای تو چون پشت حمایل شده گنگ. سنایی (دیوان چ مدرس رضوی ص ۲۷۷). || گوژ مادرزاد. (برهان) (ناظم الاطباء): ای پهلوان که زیر طناب سرادقت گردون همی خمیده رَوَد بر مثال گنگ. عمید لوبکی (از رشیدی). || گنگ مؤاجر. (لغت فرس). امرد بزرگ و قوی تن. (نسخه ای از لغت فرس). امرد بود ضخم و زَفت. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). امرد قوی جثه. (انجمن آرا): داری گنگی کلندره که شب و روز خواجهٔ ما را ز کیر دارد خشنود.منجیک. گنگی پلیدبینی گنگی پلیدپای محکم ستبر ساقی زین کرده ساعدی. عسجدی یا عنصری. رجوع به لغت فرس چ اقبال ص ۲۶۹ شود. در لغت فرس چ دبیرسیاقی ص ۱۱۳ گنگ به این معنی آمده و شعر فوق به عنوان شاهد آمده است. || (اِخ) نام کوهی است. (از برهان): برادر بُوَد جهن و جنگی پشنگ که در جنگ دریا کند کوه گنگ. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ۵ ص ۱۲۹۴). یکی ژنده پیل است بر کوه گنگ اگر با سلیح اندرآید به جنگ. (شاهنامه چ بروخیم ج ۶ ص ۱۶۸۳). || (ص) نیکو و خوب و زیبا را گویند. (برهان): به هر گونه بوی و به هر گونه رنگ نکوتر بیارای آن شنگ گنگ. فردوسی (از رشیدی). ولی در فهرست ولف، گنگ به این معنی نیامده. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). || (اِ) روزی است در هفته. روزهای هفته را گویند همچنانکه شنبه، یکشنبه، دوشنبه. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی).[ گَ ] (اِخ) نام شهر تاشکنت است که آنرا چاچ هم میگویند. (برهان). ظ: کنت (با کاف تازی) مخفف «تاشکنت» MMM تاشکند. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). شعوری گوید: این معنی از تاریخ ظفرنامه نقل شد.[ گَ ] (اِخ) نام قبلهٔ پیشینیان است که بیت المقدس باشد. (برهان). رجوع به گنگ دژهوخت شود.[ گَ ] (اِخ) همان گنجه و گنزه است که محل آتشکدهٔ آذرگشسپ بوده. رجوع به گنجه و گنزه و گنزک و گندزک و شیز و مزدیسنا و... تألیف معین چ ۱ ص ۲۰۳ و ۲۰۴ و ۲۰۶ شود.[ گُ ] (اِ) نامی است که در نیک شهر و ایرانشهر به پنج انگشت (گیاه) دهند. رجوع به پنج انگشت شود.[ گَ ] (اِ) اگزما. (یادداشت مؤلف).[ گُ ] (ص) لال. و به عربی ابکم خوانند یعنی شخصی که به ایما و اشاره حرف زند نه به زبان. (برهان) (آنندراج). اَخْرَس. (زمخشری) (مهذب الاسماء). اَبْهَم. اعجم. عَجماء. مُستَعجِم. (منتهی الارب). ابکم. (ترجمان القرآن). بکیم. (نصاب): گویی زبان شکسته و گنگ است بت تو را ترکان همه شکسته زبانک بوند نون.عماره. سخن پرسی از گنگ و از مرد کر به داد اندر آیی نیاید به بر.فردوسی. آن تویی کور و تویی لوچ و تویی کوچ و بلوچ آن تویی گول و تویی دول و تویی بابت گنگ.خطیری. به حدیثی که رود بند بر ابرو چه زنی همچو گنگان نتوان بست به یک بار دهان. فرخی. از حجت اگر گنگ نخواهی که بمانی در پیش خداوند سوی حجت کن گوش. ناصرخسرو. در فحش و خرافات عندلیبی در حجت و آیات گنگ و لالی.ناصرخسرو. تات نپرسند همی باش گنگ تات نخواهند همی باش لنگ.مسعودسعد. قایل او بس، تو گنگ باش و مگوی طالب او بس تو لنگ باش و مپوی.سنایی. هر زمان شعر تو آرد برِ ما این کل کور نعره بردارد گوییم نه گنگیم و کریم.سوزنی. دائماً هر کرّ اصلی گنگ بود ناطق آن کس شد که از مادر شنود.مولوی. جز مگر مرغی که بد بی جان وپر یا چو ماهی گنگ بود از اصل و کر.مولوی. کند هرآینه غیبت حسود کوته دست که در مقابله گنگش بود زبان مقال. سعدی (گلستان چ قریب ص ۱۹۹). - حروف گنگ؛ حروف غیرمصوت. - گنگ ده زبان، گنگ صدزبان؛ گل سرخ. (ناظم الاطباء). سوسن. (رشیدی). - گنگ زبان؛ لال : کسی که ژاژ دراید به درگهش نبود که خوب گویان اینجا شوند گنگ زبان. فرخی. - امثال: ... خر گنگ بهتر از گویا. خاقانی (از امثال و حکم دهخدا ج ۲ ص ۷۳۴). دائماً هر کرّ اصلی گنگ بود ناطق آن کس شد که از مادر شنود.مولوی. مثل گنگ خواب دیده.: من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش. ؟ (از امثال و حکم دهخدا ج ۳ ص ۱۴۸۰). گنگ اندر حدیث و در آواز به که بسیارگوی بیهده تاز. سنایی (از امثال و حکم دهخدا ج ۳ ص ۱۳۲۷).[ گُ ] (اِ) لوله ای که به جهت راه آب از سفال سازند و در زیر زمین به هم وصل کنند. (برهان). تِنْبوشه. کَوَل. موری : و تن آدمی گویی گنگی است میان این دو عالم و حاجزی میان این دو دریا. (معارف بهاء ولد چ فروزانفر چ ادارهٔ انطباعات وزارت فرهنگ ص ۴۱۴). تا غایت که در بیشترین مواضع و محلتها و دربهای قم این آب بر ظاهر روان بود و بعضی از آن در زیر زمین به گنگها و گوها روان کرده بودند. (تاریخ قم ص ۴۲).[ ] (اِخ) دهی است جزء دهستان اشتهارد بخش کرج شهرستان قزوین که در ۸۷ هزارگزی جنوب باختری کرج و ۹ هزارگزی جنوب راه فرعی کرج به اشتهارد واقع شده است. هوای آن معتدل و سکنه اش ۲۳۰ تن است. آب آن از قنات تأمین میشود. محصول آن غلات، حبوب و صیفی و میوه جات و لبنیات و شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱).[ گُ نَ ] (اِخ) دهی است از دهستان میمند بخش مرکزی شهرستان فیروزآباد که در ۴۵۰۰۰ گزی شمال خاوری فیروزآباد نزدیک راه مالرو میمند به سیمکان واقع شده است. هوای آن معتدل و سکنه اش ۲۴۸ تن است. آب آن از چشمه تأمین میشود. محصول آن لبنیات، پشم، پوست و جزئی غلات و شغل اهالی گله داری و زراعت و گلیم بافی و راه آن مالرو است. ساکنان در حدود خرمن کوه و سفیدار برای تعلیف تغییر محل میدهند و ساختمان ندارند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷). قریه ای است چهارفرسنگ ونیمی میانهٔ شمال و مغرب شهر خفر [ از بلوک خفر فارس ] . (فارسنامهٔ ناصری گفتار۲ ص ۱۹۷).
کلمات همقافیه با «گنگ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نگ» برای سرودن شعر