معنی گندهمغز
6 بازدید
[ گَ دَ / دِ مَ ] (ص مرکب) گنده دماغ. متکبر. سرکش : تو گنده مغز شعری و او گنده مغز شرع با وی به گنده مغزی همچون ترازویی. سوزنی. با آن دو گنده مغز بود حشر آن کسی کز دست دیو خورده بود کوکنار و بنگ. سوزنی (دیوان چ ۱۳۳۸ ص ۲۳۳). ماخولیا گرفته و مصروع و گنده مغز زرداب خورده چون عسلی پیس چون زنار. سوزنی. گر نبودی جذب موش گنده مغز عیشها کردی درون آب چغز.مولوی.
کلمات همقافیه با «گندهمغز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «غز» برای سرودن شعر