معنی گنجگان
6 بازدید
[ گَ جَ ] (اِخ) دهی است از دهستان رودبشار بخش اردکان شهرستان شیراز که در ۳۴۰۰۰گزی شمال باختر اردکان و راه شوسهٔ اردکان به تل خسروی واقع شده است. هوای آن سرد و سکنه اش ۷۰ تن است. آب آن از چشمه تأمین میشود. محصول آن غلات و ماش و شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).[ گَ جَ ] (اِخ) ده کوچکی است از بخش سمیرم بالا شهرستان شهرضا که در ۵۳هزارگزی جنوب سمیرم، متصل به راه خضر به شهید واقع شده است. آب آن از چشمه تأمین میشود. محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱۰). ده فرسخ جنوبی سمیرم است. (فارسنامهٔ ناصری ج ۲ ص ۲۲۱).[ گَ جَ ] (اِخ) نیم فرسخی مغرب باشت است (از دهات بلوک کوه گیلویهٔ فارس). (فارسنامهٔ ناصری گفتار دوم ص ۲۷۱).[ گَ جَ ] (اِخ) قریه ای بوده است در بالای مرو. (از معجم البلدان ذیل کنجکان).[ گَ جَ ] (اِخ) (چشمه...) از ناحیهٔ رستم بلوک ممسنی از قریهٔ گنجگان برخاسته است. (از فارسنامهٔ ناصری ج دوم ص ۳۲۱).
کلمات همقافیه با «گنجگان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر