معنی گنجوری
7 بازدید
[ گَ ] (حامص مرکب) گنجور بودن. خزانه دار بودن. عمل گنجور داشتن : وگر خان را بترکستان فرستد مهر گنجوری پیاده از بلاساغون دوان آید به ایلاقش. منوچهری (دیوان چ ۱ دبیرسیاقی ص ۴۶). اثیر رفت به حضرت گذاشت گنج سخن خنک شهی که بر این گنج یافت گنجوری. اثیرالدین اخسیکتی (از جهانگیری).
کلمات همقافیه با «گنجوری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر