معنی گمرهی
6 بازدید
[ گُ رَ ] (حامص مرکب) گمراهی. بی راهی. گم کردگی راه. غی. ضلالت. غوایت : زده سر ز آیین و دین بهی رسیده به دل کژی و گمرهی.فردوسی. تا زنده ای زی گمرهی سازنده ای با ناسزا.ناصرخسرو. لاجرم ار گمرهی دلیل تو گشته ست روز و شب از گمرهی به رنج و بلایی. ناصرخسرو. شد ز ماهان شریک ناپیدا ماند ماهان ز گمرهی شیدا.نظامی. ای تو در اطباق قدرت منتهی منتهی ما در کمیّ و گمرهی.مولوی. آنچنان خوش کس رود در مکرهی کس چنان رقصان رود در گمرهی.مولوی.
کلمات همقافیه با «گمرهی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هی» برای سرودن شعر