معنی گمره
12 بازدید
[ گُ رَهْ ] (ص مرکب) مخفف گمراه. گم کرده راه. سرگشته. آواره. بی راه. ضال. (ناظم الاطباء): چنان تافته برگشتم از غمان چنان گمره برگشتم از نهیب.عماره. یکی گمره بخت برگشته ام ز گم کردن راه سرگشته ام.فردوسی. ای گمره خیره چون گرفتی گمراه تری دلیل و رهبر.ناصرخسرو. گمرهانی که کشیدند سر از طاعت او سر تیغش همه را بی سر و بی سامان کرد. امیرمعزی. با همه خلق جهان گرچه از آن بیشتر گمره و کمتر برهند.سنایی. رجوع به گمراه شود.
کلمات همقافیه با «گمره»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ره» برای سرودن شعر