معنی گمانی بردن
7 بازدید
[ گُ بُ َد ] (مص مرکب) در شک قرار گرفتن. گمان بردن. خیال کردن : وگر بردباری ز حد بگذرد دلاور گمانی بسستی برد.فردوسی. وگر شهریارت بود دادگر تو بر وی بزشتی گمانی مبر.فردوسی. بسیار بخوردند نبردند گمانی کز خوردن بسیار شود مردم، بیمار.فرخی. چه گوید و چه گمانی برد که خار درشت چه کرد خواهد با آتش زبانه زنان.فرخی. به مشتریت گمانی برم به همت و طبع که همچو هور لطیفی و همچو نور قوی. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۱۲۷). گفتی که دعا نمی نویسی این شیوه به من مبر گمانی. کمال الدین اسماعیل. - بدگمانی بردن؛ خیال بد کردن : بگفتند کای شاه پیروزگر به شمعون همی بدگمانی مبر. شمسی (یوسف و زلیخا).
کلمات همقافیه با «گمانی بردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر