معنی گمان

معنی گمان

6 بازدید
[ گُ / گَ ] (اِ) در اوستائی ظاهراً ویمانه (گمان). قیاس با اوستایی ویمنوهیه شود. پهلوی گومان، کردی و افغانی عاریتی و دخیلی گومان ، بلوچی گوان و پارسی باستان ویمانه . ظن. وهم. احتمال. شک. شبهه. رای. اندیشه. فرض. تصور. (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). ظن و حدس و فکری که از روی یقین نباشد و با لفظ بردن و بستن و داشتن و افتادن مستعمل است. (آنندراج). شک. (غیاث) (دانشنامهٔ علایی). ضد یقین. (فرهنگ رشیدی). ظن. (زمخشری). وهم. (منتهی الارب) (دهار). مخیله. (دهار). حدس. ریب. ریبه. تخمین: هوء؛ گمان بردن به کسی نیکی یا بدی. زَغلَمه. غیب. خیله. نخاله: مخیله؛ گمان بردن چیزی را. خال. خیلان؛ گمان بردن چیزی را. (منتهی الارب): که شاه جهان از گمان برتر است چو بر تارک مشتری افسر است فردوسی. چنان بد که در کوه چین آن زمان دد و دام بودی فزون از گمان.فردوسی. از دل خویش باری آگاهم وز دل خویش نیستم به گمان.فرخی. گفتم زمانه شاه گزیند بر او دگر گفتا گزید هیچ کسی بر یقین گمان. فرخی. گر یقین هرگز ندیدی از گمان آویخته اینک آن فربه سرونش وآنک آن لاغر میان. عنصری. کرا در جهان خوی زشت ار نکوست به هر کس گمان آن برد کاندر اوست. اسدی. به گیتی درون جانور گونه گون پسند از گمان وز شمردن فزون.اسدی. آن کو به عقل جور و جفا جوید و بلا بیشک درین عطاش گمان خطا شده ست. ناصرخسرو. اگر سوی تو بودی اختیارت نگشتی هرگز این اندر گمانت.ناصرخسرو. بمجرد گمان... نزدیکان خود را مهجور گردانیدن... تیشه بر پای خود زدن است. (کلیله و دمنه). گمان نمیباشد که شتر به خیانتها اندیشد. (کلیله و دمنه). به گمان یوسفیت گمشده بود یوسفت گرگ شد گمان برگیر.خاقانی. گیتی که اولش عدم و آخرش فناست در حق وی گمان ثبات و بقا خطاست. ظهیرالدین فاریابی. گفتم در چیزی که آدمی به گمان باشد باز بی گمان شود به اسباب و استدلال آنرا یقین گویند از بهر این معنی است که اللََّه را یقین نگویند که او منزه است از گمان. یقین آن است که معنی بی گمان بر در دل ایستاده باشد. (کتاب المعارف بهاءولد). چون در رهت یقین و گمانی همی رود ای برتر از یقین و گمان از که جویمت. عطار. ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم وز آنچه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم. سعدی (گلستان). ای اهل هنر قصّه همین است که گفتم هان تا نفروشید یقینی به گمانی.ابن یمین. || خواب و خیال : بسان گمان بود روز جوانی قراری نبوده ست هرگز گمان را.ناصرخسرو. - با گمان افتادن؛ به گمان افتادن. دچار تردید شدن : از خیال آمدن و رفتنش اندر دل و چشم با گمان افتم اگر خود بیقین میگذرد. سعدی (طیبات). - بدگمان؛ بداندیش. بدسگال. آنکه همیشه کارهای بد بیندیشد: شده تخمه ویران و ایران همان برآمد همه کامهٔ بدگمان.فردوسی. بدو گفت کز بدگمان برگسل به اندیشه بیدار کن چشم و دل.اسدی. اگر بر پری چون ملک ز آسمان به دامن درآویزدت بدگمان.سعدی. - || مأیوس. نگران : بسختی در آخر مشو بدگمان که فرخ تر آید زمان تا زمان.نظامی. - بی گمان؛ بی شک. بدون تردید: ترا جنگ با آشتی گر یکی است خرد بی گمان نزد تو اندکی است.فردوسی. دگر گفت کز گردش آسمان خردمند برنگذرد بی گمان.فردوسی. گرچه موش از آسیا بسیار دارد فایده بی گمان روزی فروکوبد سرش خوش آسیا. ناصرخسرو. هرکه عیب دگران پیش تو آورد و شمرد بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد. سعدی. رزق اگرچند بی گمان برسد شرط عقل است جستن از درها.سعدی. وگر با پدر جنگ جوید کسی پدر بی گمان خشم گیرد بسی. سعدی (بوستان). - بی گمان بودن؛ یقین داشتن : چون نباشد بنای خانه درست بی گمانم که زیر رشت آید.فرالاوی. - در گمان افتادن؛ به شک افتادن. دچار تردید شدن : عجب دارم ز بخت خویش و هر دم در گمان افتم که مستم یا بخوابم یا جمال یار می بینم. سعدی (غزلیات). - در گمان افکندن؛ بشک انداختن. دچار تحیر کردن. سرگردان ساختن : هر یکی نادیده از رویت نشانی میدهد پرده بردار ای که خلقی در گمان افکنده ای. سعدی (طیبات). - در گمان شدن؛ در گمان افتادن. بشک افتادن. دچار تردید شدن. نگران شدن : کز این مرد چینی چیره زبان فتادستم از دین خود در گمان.فردوسی. بمردی نباید شدن در گمان که بر ما دراز است دست زنان.فردوسی. - در گمان ماندن؛ مشکوک ماندن. به شک افتادن : هر آنکه روی تو بیند برابر خورشید میان صورت و خورشید در گمان ماند. سعدی. - سخت گمان؛ دیرباور. آنکه بزودی به چیزی یقین نکند: ای سخت گمان سست پیمان این بود وفای عهد اصحاب؟سعدی. - گمان افتادن؛ به فکر رسیدن. به خیال رسیدن. باور کردن : گمان افتاد هر کس را که شیرین ز بهر مرگ خسرو نیست غمگین.نظامی. - امثال: به هر کجا که درآمد یقین گمان برخاست. سر بی علم بدگمان باشد.اوحدی. گمانها همه راست بشمر ز دور. نتوان داد یقینی به گمانی .فرخی. هوشیار بدگمان است. یقین را به گمان نفروشند.
[ گُ ] (اِ) نوعی جوهر. نوعی لؤلؤ. جمان: گفته شده در جمان اینکه فارسی معرب شده است. اگر چنین باشد او را از گمان باید دانست و ظن این است که او یا لؤلؤ است یا مشبه به لؤلؤ و بیشتر متمایل به این است که معمولاً از نقره است و کمتر شباهت به لؤلؤ دارد و بیشتر متمایل به اشباه آن میباشد. (الجماهر بیرونی ص ۱۱۳).
[ گُ ] (اِخ) دهی از دهستان گرمادوز بخش کلیبر شهرستان اهر، که در ۲۷هزارگزی شمال کلیبر و ۲۹هزارگزی راه شوسهٔ اهر به کلیبر واقع شده است. هوای آن معتدل و سکنه اش ۱۵۹ تن است. آب آنجا از دو رشته چشمه تأمین میشود. محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی زنان گلیم بافی و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).

کلمات هم‌قافیه با «گمان»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید