معنی گلو بریدن
14 بازدید
[ گُ / گَ بُ دَ ] (مص مرکب) گلو بازبریدن. قطع کردن و بریدن گلو. بسمل کردن. جدا کردن سر از بدن. سر بریدن. تعییق. ذبح: تذکیه؛ گلو بریدن گوسپند و جز آن. (منتهی الارب): به نشکرده ببرید زن را گلو تفو بر چنان ناشکیبا تفو.ابوشکور. ابوالمظفر شاه چغانیان که برید به تیز دشنهٔ آزادگی گلوی سؤال.منجیک.
کلمات همقافیه با «گلو بریدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر