معنی گفت و گوی
8 بازدید
[ گُ تُ ] (ترکیب عطفی، اِمص مرکب) هنگامه و پرخاش. (آنندراج). مشاجره. بحث. جنجال : زمین کرد ضحاک پر گفت و گوی که گرد جهان را بدی جست و جوی. فردوسی. بشد سیر ضحاک از آن جست و جوی شد از کار گیتی پر از گفت و گوی. فردوسی. چو یک هفته بگذشت و ننمود روی برآید بسی غلغل و گفت و گوی.فردوسی. پس از رفتن وی [ مسعود ] بر آنها روان شد و گفت و گوی بخاست. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۶۰). پس میان ایشان [ بزرگان فارس ] گفت و گوی خاست و قومی که هوای کسری میخواستند گفتند ما بر پادشاهی او بیعت کردیم. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۷۷). تا بسقیفهٔ بنی ساعده پس از گفت و گوی با ابوبکر الصدیق رضی اللََّه عنه بیعت کردند. (مجمل التواریخ و القصص). سه چیز به شما میراث گذاشتیم رفت و روی و شست و شوی و گفت و گوی. (تذکرة الاولیاء عطار ج ۲ ص ۳۳۵). بی گفت و گوی زلف تو دل را همی کشد با زلف دلکش تو کرا روی گفت و گوست. حافظ. ما در جست و جوی شما و شما در گفت و گوی ما. (انیس الطالبین نسخهٔ خطی مؤلف ص ۱۸۷). درای کاروان یوسف شناسان را به وجد آرد ز گفت و گوی مردم نیست پروایی خداجو را. صائب (از آنندراج). ز گفت و گوی پیری در دهانم سخن بی مخرج آید بر زبانم. حکیم زلالی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «گفت و گوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر