معنی گفت

معنی گفت

8 بازدید
[ گُ ] (مص مرخم، اِمص، اِ) کلام. قول. گفتار: کی بر او زرّ و سیم عرضه کنم خویشتن را به گفت راد کنم.حکاک. پیچید بزر رخنهٔ اشعار مرا بی قدر مکن به گفت گفتار مرا. شهید بلخی. سخنگوی هر گفتنی را به گفت همه گفت دانا ز نادان نهفت.ابوشکور. بدو گفت اگر باشد این گفت راست بدین چار چیز او جهان را بهاست. فردوسی. بخویشی مادر بدو نگروی نپیچی و گفت کسی نشنوی.فردوسی. بدو گفت سودابه گر گفت من پذیرد، شود رای او جفت من.فردوسی. زنان گفتار مردان راست دارند به گفت خوش تن ایشان را سپارند. (ویس و رامین). نصر احمد را این اشارت سخت خوش آمد و گفت ایشان را بپسندید و احماد کرد. (تاریخ بیهقی). چنین داستان آمد از گفت شیر که شاه ددان است ببر دلیر.اسدی. چنین گفت کای گرد بیداردل به گفت بهو خیره مسپار دل.اسدی. کم کن بر عندلیب و طاووس درنگ کاینجا همه گفت آمد و آنجا همه رنگ. مسعودسعد. غول باشد نه عالم آنکه از او بشنوی گفت و ننگری کردار.سنایی. کار آمد حصهٔ مردان مرد حصهٔ ما گفت آمد اینْتْ درد.سنایی. ... با قرّایان صحبت مدار که ایشان غمازان باشند بر درگاه حق، بگفت ایشان خلق را بگیرد، اما به گفت ایشان رها نکنند. (اسرار التوحید فی مقامات شیخ ابوسعید). و در این دقیقه تأمل باید کردن تا فائدهٔ گفت ما معلوم شود. (کتاب النقض چ محدث ص ۵۲۵). هر آنچه گفت همه گفت اوست مستحسن هر آنچه کرد همه کرد اوست مستحکم. سوزنی. گفتی ببرم جان تو اندیشه در این نیست اندیشه در این است که بر گفت نپایی. خاقانی. مدبر نکند کار به گفت عاقل هرگز نشود به حیله مدبر مقبل. ؟ (از سندبادنامه). دبیر زبان آور از گفت شاه جهان کرد بر نامه خوانان سیاه.نظامی. نه در گفت آید و نه در شنیدن قلم باید به حرفش درکشیدن.نظامی. طوطی اندر گفت آمد در زمان بانگ بر درویش برزد کای فلان!مولوی. گفت عالم به گوش جان بشنو ور نماند به گفتنش کردار.سعدی (گلستان). تنی چند بر گفت او مجتمع چو عالم نباشی کم از مستمع. سعدی (بوستان). بر دوست گفت دشمن هر ساعتی شنیدن در مذهب ظریفان جرمی است آشکاره. سیفی نیشابوری. || (ن مف، اِ) و گاه صفت مفعولی مرخم باشد به معنی گفتار و سخن. رجوع به گفتار شود. || (ص، اِ) مخفف هنگفت هم هست که هر چیز سطبر و گنده باشد عموماً. (برهان) (جهانگیری). هر چیز هنگفت و کثیف. || و هر پارچه که قماش و بافت آن درهم و سوراخهای آن تنگ باشد. (ناظم الاطباء). و پارچهٔ گنده و سفت را گویند خصوصاً. (برهان) (جهانگیری) (فرهنگ رشیدی): تا باغ و راغ را سلب سبز و گفت زرد و ابر بهار بافد و باد خزان دهد. عبدالواسع جبلی (از فرهنگ رشیدی).
[ گَ ] (اِخ) دهی است از دهستان خواشید بخش ششتمد شهرستان سبزوار واقع در ۴۴هزارگزی جنوب باختری ششتمد و ۵هزارگزی باختر راه شوسهٔ سبزوار به کاشمر. هوای آن معتدل و دارای ۶۵ تن سکنه است. آب آن از قنات و محصول آن غلات و پنبه است. شغل اهالی زراعت و صنایع دستی آنان کرباس بافی و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
[ گَ ] (اِخ) دهی است از دهستان بخش جغتای شهرستان سبزوار واقع در ۶هزارگزی جنوب باختری جغتای، سر راه مالرو عمومی شریف آباد قرار دارد. هوای آن معتدل و دارای ۴۸۴ تن سکنه است. آب آن از قنات و محصول آن غلات، پنبه، زیره و کنجد است. شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است و از جغتای اتومبیل میتوان برد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).

کلمات هم‌قافیه با «گفت»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «فت» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید