معنی گشاد
6 بازدید
[ گُ ] (مص مرخم، اِمص) فتح و ظفر. (برهان). فتح. (مهذب الاسماء). فتوح. فرج. گشایش. نجات : بدو گفت شاه آفریدون تویی که وی را کنی تنبل و جادویی کجا هوش ضحاک بر دست توست گشاد جهان از کمربست توست.فردوسی. دو چیز است بند جهان: علم و دانش اگرچه گشاد است مر هر دوان را. ناصرخسرو. که اعوذ باللّه، یعنی همه راحت از اللََّه میخواهم و همهٔ گشاد از وی و ید اللََّه میخواهم. (کتاب المعارف). گام در صحرای دل باید نهاد زآنکه در صحرای گل نبود گشاد.مولوی. چون چنین رفتی بدیدی صد گشاد چون شدی در ضد آن، دیدی فساد. مولوی. خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم بر ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم.حافظ. بر در مدرسه تا چند نشینی حافظ خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم.حافظ. بگشا بند قبا تا بگشاید دل من که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود. حافظ. گرچه افتاد ز زلفش گرهی در کارم همچنان چشم گشاد از کرمش میدارم. حافظ. دیگر از ما کاری و کفایتی نمی آید، هر گشادی و نجاتی که هست از حضرت شماست. (انیس الطالبین بخاری نسخهٔ خطی کتابخانهٔ مؤلف ص ۲). || دَشْت. فروش اول : صباحی به وقت، درویش به در دکان ایشان رسیده و طلبی کرده، ایشان گفته اند که در صباح هنوز گشادی نشده... (مزارات کرمان ص ۱۱۵). || خوش. || خوشی. (برهان): چندین حلاوت و مزه و مستی و گشاد در چشمهای مست تو نقاش چون نهاد؟ مولوی (از آنندراج). نغمهٔ مطرب خوشگو همه پند است و کلام ساغر ساقی مه رو همه فتح است و گشاد. شاه قاسم انوار. || رها کردن تیر باشد از شست. (برهان) (غیاث). رها کردن تیر از شست. (آنندراج). رها شدن. رها کردن. انداختن : نه مرا در تکاب تو پایاب نه مرا برگشاد تو جوشن.ابوالفرج رونی. چه فایده ز زره با گشاد شست قضا؟ چه منفعت ز سپر با نفاذ امر قدر؟ مسعودسعد. ز شست تیر تو اندر گشاد چون بجهد عجب مکن که ز پیکانْشْ بگذرد سوفار. مسعودسعد. با ستیز قضا بهش باشید وز گشاد بلا حذر گیرید.مسعودسعد. خلق را با گشاد دست قضا بجز از خدمت تو جوشن نیست. مسعودسعد. شهاب ثاقب گردد خدنگ او ز گشاد عدوش سوخته گردد بدو چو دیو لعین. سوزنی. چو تیر، کآن به کمان از گشاد شست پرد پرید عمر و کمان گشت شست و تیر مرا. سوزنی. خسرو بهرام تیری کز گشاد شست تو ز آفتاب و مه سپر در سر کشد بهرام و تیر. سوزنی. پیش پیکان گل ز بیم گشاد هر شب از هاله مه سپر دارد.انوری. نگار من ز بر من همی چنان بجهد که تیر وقت گشاد از بر کمان بجهد. جمال الدین عبدالرزاق. چرخ مقرنس نهاد قصر مشبک شود چون ز گشاد تو رفت چوبهٔ تیر از کمان. خاقانی. هر تیر کز گشاد ملامت برون پرید بی آگهی سینه مرا بر جگر رسید.خاقانی. به یک گشاد ز شست تو تیر غیداقی شود چو پاسخ کهسار باز تا غیداق. خاقانی. کیقباد بر گشاد تیر قادر و واثق بودی فرمود که من به تیر سر مار در زمین دوزم. (راحة الصدور راوندی). کاردی از ساق موزه بیرون آورد و آهنگ سلطان کرد... سلاحداران خواستند که او را بگیرند، سلطان بانگ برزد و بر گشاد تیر واثق بود، تیری بدو انداخت خطا شد. (راحة الصدور راوندی). و تأثیر تیر حدثان که از شست قصد زمان گشاد می یابد، به جنهٔ جلال او نامؤثر میماند. (سندبادنامه ص ۱۱۸). و از گشاد منجنیق و کمان، تیر و سنگ پران شد. (جهانگشای جوینی). پس بدین هم نشوی قانع و از پی تازی بسوی خانهٔ ممدوح چو تیری ز گشاد. اثیرالدین اومانی. || فراخی. وسعت. پهناوری یا گشادی : برآشفت گیو از گشاد برش یکی تازیانه بزد بر سرش.فردوسی. بماند از گشاد برش در شگفت بیازید تیر و کمان برگرفت.اسدی. || گشادن که در مقابل بستن است. (آنندراج) (برهان). ضد بست است : بند خداوند را گشاد حرام است کشتن قاتل بر این سخنْتْ نشان داد. ناصرخسرو. || نجات دادن. رها کردن : بسته شنودی که جز به وقت گشادش جان و روان عدو از او بشود شاد. ناصرخسرو. || (ص) فراخ که در برابر تنگ باشد. (برهان).
کلمات همقافیه با «گشاد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اد» برای سرودن شعر