معنی گسیختن
6 بازدید
[ گُ تَ ] (مص) طبری بسته (بگسیخته). گسلیدن. پاره شدن. قطع شدن. شکافتن. جدا کردن. رها کردن. (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). مرادف گسستن و گسلیدن. (آنندراج). بریدن و جدا کردن و قطع کردن : داعیهٔ مهر نیست رفتن و باز آمدن قاعدهٔ شوق نیست بستن و بگسیختن. سعدی (طیبات). وفا در که جوید چو پیمان گسیخت خراج از که جوید چو دهقان گریخت؟ سعدی (بوستان). || فسخ. نقض کردن: چون حکمی در دادگاههای بدوی و پژوهشی داده شود و دیوان عالی کشور آن حکم را نقض کند گویند حکم گسیخت یا حکم به گسیختن داده شد. - درگسیختن؛ رها شدن : اگر پالهنگ از کفت درگسیخت تن خویشتن خست و خون تو ریخت.سعدی.
کلمات همقافیه با «گسیختن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر