معنی گساردن
7 بازدید
[ گُ دَ ] (مص) گذاشتن. نهادن : چه گفت نرگس گفت ای ز چشم دلبر دور غم دو چشمش بر چشمهای من بگسار. فرخی. || گذراندن. طی کردن. سپری کردن : کار آنچنان که آید بگذارم عمر آنچنان که باید بگسارم.مسعودسعد. || در میان نهادن. طرح کردن اندوه یا چیزی با کسی : دلا بازآی تا با تو غم دیرینه بگسارم حدیثی از تو بنیوشم نصیبی از تو بردارم. فرخی. چون به ره اندهگسار با تو نباشد انده و تیمار خویش با که گساری؟فرخی. || خوردن، لیکن خوردن شراب و غم خوردن. (برهان): خور به شادی روزگار نوبهارمی گسار اندر تکوک شاهوار.رودکی. کنون می گساریم تا نیم شب به یاد بزرگان گشائیم لب.فردوسی. نخواهم جز از نامهٔ هفت خوان بر این می گساریم لختی بخوان.فردوسی. می دیرینه گساریم بفرعونی جام از کف سیم بناگوشی با کف خضیب. منوچهری. مجلسی سازم با بربط و با چنگ و رباب با ترنج و بهی و نرگس و با نقل و کباب بگسارم به صبوح اندر آن سرخ شراب که همش گونهٔ گل بینم و هم بوی گلاب. منوچهری. به روز انده گسارم آفتاب است که چون رخسار تو با نور و تاب است به شب انده گسارم اخترانند که چون بینم به دندان تو مانند. (ویس و رامین). ز یوسف بدو غمگسارد همی به بوی ویش دوست دارد همی. شمسی (یوسف و زلیخا). میده مئی که غم نخورم تا تویی در عمر غمگسار من و میگسار من. مسعودسعد. غمگساری ندارم و عجب آنک هم غم یار غمگسار خود است. خلاق المعانی. || دادن شراب. شراب دادن : تا بشکنی سپاه غمان بر دل آن به که می بیاری و بگساری.رودکی. به دایه گفت: دایه می تو بگسار به رامین گفت: رامین چنگ بردار. (ویس و رامین). خوانچهٔ سنت مغان می آر وز بلورین رکاب می بگسار.خاقانی. || زدودن. محو کردن. برطرف کردن. رفع کردن. نابود و نیست کردن : گر خوری از خورده بگساردت رنج ور دهی مینو فرازآردت رنج.رودکی. ساقیا مر مرا از آن می ده که غم من از آن گسارده شد از قنینه برفت چون مه نو در پیاله مه چهارده شد.ابوشکور. کسی را که رود و می انده گسارد بود شعر من هرگز اندهگسارش. ناصرخسرو. اگر اندوه این است ای برادر شعر حجت خوان که شعر و زهد او از جانت این اندوه بگسارد. ناصرخسرو. شعر گویم همی و انده دل خاطرم جز به شعر نگسارد. مسعودسعد. || شکستن. (آنندراج). شکستن و برطرف شدن تب و درد و مانند آن : و اگر صداعی یا دردی دیگر باشد چون تب بگسارد زائل شود و گساریدن او به عرقی خوشبوی و پاکیزه باشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). هرگاه که تب یک روز گساریده شود و هیچ عرق نکند، هنوز باقی تب اندر تن و رگها مانده باشد و مدت انحطاط تب دراز باشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و اگر سده بسیار باشد تب سه شبانه روز بدارد و اگر کمتر باشد زودتر گسارد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و ممکن باشد که این نوع حمی یوم بگسارد باز معاودت کند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || هضم شدن و برطرف شدن غذا: تا آن وقت که غذا بازنگسارد تدبیر غذا نشاید کرد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی).
کلمات همقافیه با «گساردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر