معنی گزیر

معنی گزیر

8 بازدید
[ گَ / گِ ] (اِ) پاکار و پیش کار. (برهان) (آنندراج).
[ گُ ] (اِ) ظ. از وی -چریه . مخفف آن «گزر»، و قیاس شود با گزیردن. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). چاره و علاج باشد چه ناگزیر ناچار و لاعلاج را گویند و افادهٔ ضرورت هم میکند. (برهان) (آنندراج). محتد. بُد: ز خون جوانی که بد زآن گزیر بخستی دل ما به پیکان تیر.فردوسی. از چند سال باز تو امروز یافتی آن مرتبت کز آن نبود مر ترا گزیر. فرخی. خدای فایدهٔ مهرش اندر آب نهاد کز آب زنده بود خلق وز آب نیست گزیر. عنصری. از حشمت تو مُلک ملک را گزیر نیست آری درخت را بود از آب ناگزیر. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۳۶). ز بن بر گریزندگان ره مگیر مریز از کسی خون که باشد گزیر.اسدی. تا نیست انجم و مه و خورشید را مدام از سیر برج برج گزیر اندر آسمان. سوزنی. آگه شدم که خدمت مخلوق هیچ نیست هست از همه گزیر و ز اللََّه ناگزیر.سوزنی. و رعایا را از لقمه و طعمه گزیر نباشد. (سندبادنامه). مرده گور بود در نخجیر مرده را کی بود ز گور گزیر.نظامی. زن چو از راستی ندید گزیر گفت کاحوال این سیاه حریر.نظامی. نیاید هیچ چیزی راه گیرش که بود از هرچه پیش آمد گزیرش. عطار (اسرارنامه). چون کنم کز دل شکیبایم ز دلبر ناشکیب چون کنم کز جان گزیر است و ز جانان ناگزیر. سعدی (طیبات). بس روان گردد به زندان سعیر که نباشد خار را ز آتش گزیر.مولوی. در عاشقی گزیر نباشد ز سوز و ساز استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم.حافظ. - ناگزیر: کنون پادشاهی شاه اردشیر بگویم که پیش آمدم ناگزیر.فردوسی. از حشمت تو مُلک ملک را گزیر نیست آری درخت را بود از آب ناگزیر. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۳۶). آدمی از چهار چیز ناگزیر است: اول نانی، دویم خلقانی، سیم ویرانی، چهارم جانانی. (قابوسنامه). آگه شدم که خدمت مخلوق هیچ نیست هست از همه گزیر و ز اللََّه ناگزیر.سوزنی. چون کنم کز دل شکیبایم ز دلبر ناشکیب چون کنم کز جان گزیر است و ز جانان ناگزیر. سعدی (طیبات). ناگزیر جمله کآن حی قدیر لایزال و لم یزل فرد بصیر.مولوی.
[ گِ ] (اِ) معرب آن «جزیر»، سریانی گزیرا (حارس، جلاد). (معجمیات عربیه - سامیه ص ۲۳۲) (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). عسس. (برهان). داروغه و روزبان و در تبریز این معنی مستعمل است : گزیری به چاهی در افتاده بود.سعدی. داروغه هندوانه و سرده خیار سبز کلونده شد محصل بدران گزیر گشت. اطعمهٔ شیرازی (از آنندراج). || سرهنگ. || پهلوان. (برهان). || صبر و تحمل. || (اِمص) درگذشتن و قطع نظر کردن. (آنندراج).
[ گِ ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهٔ بخش لنگهٔ شهرستان لار واقع در ۲۷۰۰۰گزی شمال باختر لنگه، کنار راه عمومی لنگه به بندر کنگ. هوای آن گرم و دارای ۹۵۰ تن سکنه است. آب آن از چاه و باران تأمین میشود. محصول آن غلات، خرما و جزئی سبزیجات و شغل اهالی زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).

کلمات هم‌قافیه با «گزیر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید