معنی گزیده
10 بازدید
[ گَ دَ / دِ ] (ن مف) دندان زده. (آنندراج). نیش زده، چون: سگ گزیده، مارگزیده و کژدم گزیده : گزیده مار را افسون پدید است گزیده جهل را که شناسد افسون. ناصرخسرو. سگ گزیده ز آب ترسد از آن ترسم از آب دیدگان برخاست.خاقانی. تا تریاق از عراق آرند، مارگزیده مرده باشد. (گلستان). بدان ماند اندرز شوریده حال که گویی به کژدم گزیده منال. سعدی (بوستان). || ترسیده و رنجیده. (برهان).[ گَ دَ / دِ ] (اِ) خراج و جزیه. (غیاث). گزید. گزیت.
کلمات همقافیه با «گزیده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر