معنی گزند کردن
6 بازدید
[ گَ زَ کَ دَ ] (مص مرکب) آسیب رساندن. ضرر زدن. ضور. (دهار) (تاج المصادر بیهقی). ضیر. (دهار) (منتهی الارب). ضر. (منتهی الارب): آتش گرد او میگردید و گزند نمیکرد. (تفسیر ابوالفتوح). ضعیفان را مکن بر دل گزندی که درمانی بجور دردمندی. سعدی (گلستان). نه آفتاب مضرت کند نه سایه گزند که هر چهار بهم متفق شوند ارکان.سعدی.
کلمات همقافیه با «گزند کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر