معنی گزش
5 بازدید
[ گَ زِ ] (اِمص) گزیدن. گز کردن چنانکه پارچه را. || (اِ) گز: ... ایدون گویند که عصای موسی ده گزش بالا بود و ده گز بالای موسی بود و موسی بیست گزش از زمین برجست و عصا بزد بر کعب پای عوج بن عنق برآمد. (ترجمهٔ طبری بلعمی). و به اخبار مغازی اندر ایدون است که بدان هنگام که طوفان نوح علیه السلام بود همهٔ جهان آب گرفت و زبر هر کوهی کز آن بلندتر نبود بجهان اندر چهل گزش آب از سر آن کوه بررفته بود... (ترجمهٔ طبری بلعمی).[ گَ زِ ] (اِمص) گزیدن. لَسع. لَدغ. (منتهی الارب): من بفریاد از عنای سبش نیش از الماس دارد او به گزش.طیان. || با زخمه زدن ذوات الاوتار، مقابل کشش.
کلمات همقافیه با «گزش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زش» برای سرودن شعر