معنی گزای
5 بازدید
[ گَ ] (نف) گزنده و گزندرساننده. (برهان). آسیب رساننده. آزاررساننده. زیان رساننده: و آن کجا بگوارید ناگوار شده ست و آن کجا نگزایست گشت زود گزای.رودکی. - جانگزای؛ آزاررسانندهٔ جان : بیا ساقی آن شربت جانفزای بمن ده که دارم غمی جانگزای.نظامی. بسی نیز قارورهٔ جانگزای.نظامی. - دولت گزای؛ آسیب رسانندهٔ دولت : به دولت گزایان درآرد گزند.نظامی. - روح گزای؛ آزاردهندهٔ روح : اهتمام تو هست جان پرور انتقام تو هست روح گزای.شمس فخری. - عمرگزای؛ زیان رسانندهٔ به عمر: ز عمر برده وصالت کزو بشیرینی فراق عمرگزایت همانقدر تلخ است. ظهوری (از آنندراج). - مردم گزای؛ آزاردهندهٔ مردم. زیان رساننده به مردم : همه آدمی خوار و مردم گزای ندارد در این داوری مصر پای.نظامی. از من بگو حاجی مردم گزای را کو پوستین خلق به آزار میدرد. سعدی (گلستان). مکش بچهٔ مار مردم گزای چو کشتی در آن خانه دیگر مپای. سعدی (بوستان). رجوع به گزا شود.
کلمات همقافیه با «گزای»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ای» برای سرودن شعر