معنی گرماوه
5 بازدید
[ گَ وَ / وِ ] (اِ مرکب) گرمابان. (جهانگیری). گرمابه که حمام است. (برهان): دیوان را سخره گرفت (جمشید) تا گرماوه ساختند و هرچه اندر دریا گهر بود دیوان از بهر او برآوردند. (ترجمهٔ طبری بلعمی). و کوشکهای سترگ قلعه متصل به گرماوه... پسندیده و اصطبل کشیده و مشتمل بر میدان و ایوان فراخ بلند و باغ و بستان نزه و دلبند. (ترجمهٔ محاسن اصفهان). و گرماوه ابتدا او ساخت [جمشید] و زورق که بنگارگری بکار برند او فرمود. (فارسنامهٔ ابن البلخی چ لیدن ص ۳۲). و فضولیه ابن خراسویه مادر ملک منصور بگرفت و در گرماوه ای گرم کرد بی آب تا در آنجا هلاک شد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۶۶). در آن کوه گرماوه کنده ست در سنگ خارا با حوضها و پیوسته گرم باشد. (فارسنامهٔ ابن البلخی چ لیدن ص ۱۲۷). و آن روز در گرماوه رفت و حجامت کرد و همان روز این کسان جای خالی یافتند، در گرماوه رفتند او را بکشتند و بگریختند. (مجمل التواریخ والقصص). و بروایتی گویند که او را در گرماوه ای کردند تا بمرد به سامره. (مجمل التواریخ والقصص). و بر هر زمین که رسند نماز کنند الا بطهارت جای یا گرماوه یا گورستان. (تفسیر ابوالفتوح). تا وقتی اتفاق افتاد که به گرماوه روند و استحمامی کنند. (سندبادنامه چ احمد آتش ص ۲۹۴). روزی پسر حسن به گرماوه شد و مدتی بماند، و بعد از آن به مسلخ گرماوه آمد. (تاریخ طبرستان). اگر ناطقی طبل پریاوه ای و گر خامشی نقش گرماوه ای. سعدی (بوستان).
کلمات همقافیه با «گرماوه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وه» برای سرودن شعر