معنی گرفتن
12 بازدید
[ گِ رِ تَ ] (مص) از ریشهٔ پارسی باستان گرب اگاربایام (اتخاذ کردن، گرفتن)، ریشهٔ اوستایی گراب ژریونایتی ، پهلوی گرفتن ، هندی باستان گرابه ، کردی گرتن ، بلوچی ژیرگ و ژیرغ ، سریکلی وغرئیغ -ام و رک هوبشمان ایضاً و نیز پهلوی گریفتن . «تاواریا ۲۶۱:۲». بدست آوردن. دریافت کردن. قبض کردن. اخذ کردن. ستاندن. حبس کردن. تسخیر کردن. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). || اتخاذ کردن. قبول کردن. پذیرفتن. اختیار کردن. بدست آوردن : رسم بهمن گیر و از نو تازه کن بهمنجنه ای درخت ملک بارت عز و بیداری تنه. منوچهری. گرفت از ماه فروردین جهان فر چو فردوس برین شد هفت کشور.عنصری. مبادا زن که بیند روی ایشان که گیرد ناستوده خوی ایشان. (ویس و رامین). تا توانستی ربودی چون عقاب چون شدی عاجز گرفتی کرکسی. ناصرخسرو. عزیز گفت نگاه دارید او را و بچشم بندگی ننگرید و ما را فرزند نیست می باید که او را بفرزندی گیری. (قصص الانبیاء ص ۶۹). بخطا خاطرت کژی نگرفت از جفا طبع تو غبار نداشت.مسعودسعد. و پادشاهان از ملک خویش تاریخ گرفتندی. (مجمل التواریخ والقصص). تنم گونهٔ لاجوردی گرفت گلم سرخی انداخت زردی گرفت.نظامی. خود کجا کو آسمان کو ریسمان می نگیرد مغز ما این داستان.مولوی. در شرف نفس انسان چه خلل دیدی که خوی بهائم گرفتی. (گلستان). که اگر در صحبت بدان تربیت یافتی طبیعت ایشان گرفتی. (گلستان). || اتخاذ لغت. اقتباس اسم : و نهایت او [ جسم ] سطح است و این نام از بام خانه گرفتند. (التفهیم ابوریحان بیرونی). || پیش گرفتن. بسوی... رفتن : گرفتند بیره گروها گروه پراکنده در دشت و در غار کوه.فردوسی. || انتخاب کردن. برگزیدن : نقل است که جعفر صادق(ع) مدتی خلوت گرفت و بیرون نیامد. (تذکرة الاولیاء عطار). هر شب جایی خسبد و هر روز جایی گیرد. (گلستان). || پذیرفتن کیش. اتخاذ کردن مذهبی. پیروی کردن از کیشی : بت پرستی گرفته ایم همه این جهان چون بت است و ما شمنیم. رودکی. گرفتند از او سربسر دین اوی جهان پر شد از دین و آئین اوی.دقیقی. همه نامه کردند زی شهریار که ما دین گرفتیم از اسفندیار.فردوسی. بماندند خیره دل از پیش روی گرفتند بسیار کس کیش اوی.اسدی. تو مؤمنی گرفته محمد را او کافر و گرفته مسیحا را. ناصرخسرو. فرعون دانست که قوم او برسیدند، گفت نباید که دین موسی گیرند. (قصص الانبیاء ص ۱۰۲). اکنون حکم توریة را بگذارید و به حکم انجیل کار کنید و شریعت من گیرید. (قصص الانبیاء ص ۲۰). باید که دین نصرانی گیری چه ایشان خلقی بسیاراند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۷۰). همهٔ عرب بت پرستی گرفتند و از دین ابراهیم علیه السلام دست بازداشتند. (مجمل التواریخ و القصص). از عالمان جهودان سخنها شنید و خوش آمدش و دین جهودی گرفت. (مجمل التواریخ و القصص). || مؤاخذه کردن. (آنندراج). مؤاخذت. (برهان): گفت رب لاتؤاخذهم فانهم لایعلمون. یارب مگیر ایشان را که ایشان نمیدانند که من پیغمبرم. (ترجمهٔ طبری بلعمی). پس اگر کسی دل در تأویل آن نبندد خدای عزوجل او را بدان نگیرد. (منتخب قابوسنامه ص ۴۷). امکان بازداشتن از معصیت نبود، الهی ما را بگناه بندگان خود مگیر. (قصص الانبیاء ص ۱۷). الهی نگیری به ناپاکیم که آلوده دامن ز ناپاکیم. نزاری قهستانی (دستورنامه ص ۷۴). هر چند ما بدیم تو ما را بدان مگیر شاهانه ماجرای گناه گدا بگو. حافظ (دیوان چ قزوینی ص ۲۸۷). خدا بگیردشان زانکه چارهٔ دل ما به یک نگاه نکردند و می توانستند.هاتف. || شروع کردن. آغازیدن. آغاز کردن : در کارها بناستهیدن گرفته ای گشتم ستوه از تو من، از بس که بستهی. بوشعیب. چون بنا سپری شد بفرمود [ نمرود ] تا هیزم کشیدن گرفتند به اشتر و استر و خر. (ترجمهٔ طبری). حاجبان... میرفتند پیش و اعیان بر اثر ایشان آمدن گرفتند. (تاریخ بیهقی). بر سر قلم ایوان برداشت و نسخت کردن گرفت. (تاریخ بیهقی). چو شه را بدیدند بوسید خاک نیایشگریها گرفتند پاک. شمسی (یوسف و زلیخا). و چون صبح دمیدن گیرد به فرمان رب العزه. (قصص الانبیاء ص ۱۳). چون کار بدانجا رسد و عذابها و رنجها به خلقان رسیدن گیرد. (قصص الانبیاء ص ۱۵). و جای خوشه سبز نشد و قطره ای خون از آنجا چکیدن گرفت. (قصص الانبیاء ص ۱۹). و اگر سر کند [ یعنی سرباز کند آماس زبان ] و پالودن گیرد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و بعضی [ شعر زائد ] بچشم اندر خلد و بدان اشک آمدن گیرد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). اندر این ماه [ ماه اسفند ] میوه ها و گیاهها دمیدن گیرد. (نوروزنامه). این شب گفتند ما را فلان زن باید و افسون خواندن گرفتند. (مجمل التواریخ والقصص). چنانکه بوی زهر بدیشان رسد درحال... با یکدیگر سر [ و ] زدن گیرند... چون تو پای در ایوان نهادی مهره ها جنبیدن گرفت. (تاریخ بخارا). پیشتر رفت و ماهی خوردن گرفت. (سندبادنامه ص ۴۸). و مانند نخجیر و گراز در نشیب و فراز دویدن گرفت. (سندبادنامه ص ۵۸). مادرش هم ز آن نسق گفتن گرفت درّ وصف لطف حق سفتن گرفت.مولوی. چون که او سوزن فروبردن گرفت درد او در شانه گه مسکن گرفت.مولوی. بیکدم که چشمانْش خفتن گرفت مسافر پراکنده گفتن گرفت. سعدی (بوستان). بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند. (گلستان). و برگشت و سخنهای رنجش آمیز گفتن گرفت. (گلستان). باران باریدن گرفت و هر ساعت بقوت تر میشد. (انیس الطالبین ص ۱۱۳). || اثر کردن و اثر گذاشتن. تأثیر کردن. اثر بخشیدن : و سلطان محمود مردی متعصب بود. در او این تخلیط بگرفت و مسموع افتاد. (چهارمقاله). مدم دم تا چراغ من نمیرد که در موسی دم عیسی نگیرد.نظامی. فراوان سخن باشد آکنده گوش نصیحت نگیرد مگر در خموش. سعدی (بوستان). از هزاران در یکی گیرد سماع ز آنکه هر کس محرم پیغام نیست.سعدی. نگرفت در تو گریهٔ حافظ به هیچ روی حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست. حافظ. سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی گیرد. حافظ. خدا را ای نصیحت گو حدیث ساغر و می گو که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی گیرد. حافظ. || فرض کردن. شمردن. بحساب آوردن : این جهان نوعروس را ماند رطل کابینش گیر و باده بیار.خسروی. اجل چون دام کرده گیر پوشیده به خاک اندر صیاد از دور یک، دانه برهنه کرده لوسانه. کسایی (از لغت فرس اسدی ص ۴۹۶). چنین گفت با زاد فرخ تخوار که کار سپهبد گرفتیم خوار.فردوسی. تو ایران سپه را همه کشته گیر وگر زنده از رزم برگشته گیر.فردوسی. گرفتمت که رسیدی به آنچه میطلبی گرفتمت که شدی آنچنانکه می پایی. منوچهری. گرفتم که بر خون این مرد تشنه ای... (تاریخ بیهقی). گرفتم که من برافتادم ولایتی بدین بزرگی که سلطان... (تاریخ بیهقی). مر مرا زین منظر خوب ای پسر رفته گیر و مانده اینجا منظرم.ناصرخسرو. بهرام کجا رفت و اردوان کو گیرم که تویی اردوان و بهرام.ناصرخسرو. دشمن هرچند حقیر باشد خرد مگیر. (خواجه عبداللََّه انصاری). اندر اشعار گرفتم که تو خود رودکیی من چه دانم که چه چیز است و چه باشد اشعار. ازرقی. آهو از صدق گر شود آگاه شیر گیرد به کمترین روباه.سنایی. چو حاجت است به دیگ سیاه بستان را گرفت باید دیوان من به دیگ سیاه.سوزنی. آخر نه در غم تو شبی روز کرده ام طوفان آب دیده و آه سحر مگیر. مجیر بیلقانی. گرفتم سگ صفت کردندم آخر بشیر سگ نپروردندم آخر.نظامی. چون شوند آن قوم از من دین پذیر کار ایشان سر بسر شوریده گیر.مولوی. شاه بیدار است حارس خفته گیر جان فدای خفتگان دل اسیر.مولوی. گرفتم ز سیم و زرت چیز نیست چو سعدی زبان خوشت نیز نیست؟ سعدی (بوستان). گرفتم ز تمکین او کم نبود نخواهد به جاه تو اندر فزود. سعدی (بوستان). گیرم که غمت نیست غم ما هم نیست. (گلستان). بشنو از شعر امیرالشعرا یک دو بیت و سخنش پست مگیر. ابن یمین. زین قصه هفت گنبد افلاک پر صداست کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت. حافظ. || مسخر کردن. تسخیر کردن جایی را: خواهی اندک تر از جهان بپذیر خواهی از ری بگیر تا به حجاز.رودکی. برو این جهان را به خنجر بگیر ز خاک سیه تا به آخر بگیر.فردوسی. بگفتا که آمد مرا گاه جنگ بگیریم گیتی به مردی به چنگ.فردوسی. شاهی که ز مادر ملک و مهتر زاده ست گیتی بگرفته ست و بخورده ست و بداده ست. منوچهری. چگونه گیرد پنجاه قلعهٔ معروف یکی سفر که کند در نواحی لوهر.عنصری. ...یکی برفت و بگرفت تا مشرق و دیگری برفت و بگرفت تا مغرب. (تاریخ سیستان). شهر امیرطاهر را صافی شد و حصارها به هر جای مگر طاق که پدر [ امیر خلف پدر امیرطاهر ] آن حصار گرفته بود. (تاریخ سیستان). عضدالدوله... بغداد را بگرفت. (تاریخ بیهقی). بوعلی سیمجور میخواست که... آن ولایات بگیرد که هوای گرگان بد بود. (تاریخ بیهقی). زمین چون گری هفت کشور به زور که چندان نیابی که باشدت گور. اسدی (گرشاسب نامه ص ۹۷). و همت وی [ شاپور ] همه ساله معروف بودی به گشایش جهان تا همه جهان را بگرفت. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۷۲). چندین ولایت هندوستان بگشاد و شهرهاء خراسان بگرفت. (نوروزنامه). چو زرّ و گوهر باشد عزیز خلق جهان جهان بگیرد روزی به دانش و گوهر. سوزنی. ملک اقلیمی بگیرد پادشاه همچنان دربند اقلیمی دگر. سعدی (گلستان). اسکندر رومی را پرسیدند دیار مشرق به چه گرفتی. (گلستان). گرفتند عالم به مردی و زور ولیکن نبردند با خود به گور. سعدی (گلستان). حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت آری به اتفاق جهان میتوان گرفت.حافظ. غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت ز خیل شادی روم رخت زداید باز. حافظ (دیوان چ غنی ص ۱۷۷). || ستدن. (برهان) (آنندراج). اخذ کردن. بدست آوردن : گرفت از آب صفا و ربود از آتش نور چو آبدار شد و پایدار ز آتش و آب. مسعودسعد. و با خود گفتم چون دانستند که این گندم شصت من نیست این را نیز خواهند دانست که من گرفته ام. (انیس الطالبین نسخهٔ خطی کتابخانهٔ مؤلف ص ۱۷۷). || گرفتن مالی یا وجهی. ربودن. دزدیدن : خواجهٔ ما را قدس اللََّه روحه مبلغ ۲۵ دینار غایب عدلی شده بود. به حضرت خواجه گفتند ایشان فرمودند این عدلی را کنیز این خانه گرفته است. (انیس الطالبین نسخهٔ خطی کتابخانهٔ مؤلف ص ۹۱). || ایراد کردن. اعتراض کردن. عیب کردن. مؤاخذه. گناه محسوب داشتن : هرچه بگویم ز من نگر بنگیری عقل جدا شد ز من چو یار جدا شد.دقیقی. بسی خواست زو پوزش دلپذیر که این بد که پیش آمد از من مگیر.اسدی. به حرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردم بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا. سنایی. مست گوید همه بیهوده سخن سخن مست تو بر مست مگیر.ابن یمین. عشق رخ یار بر من زار مگیر بر خسته دلان رند خمار مگیر صوفی چو تو رسم رهروان می دانی بر مردم رند نکته بسیار مگیر.حافظ. حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم. حافظ. || کردن : نوان پیش آتش نیایش گرفت جهان آفرین را ستایش گرفت.فردوسی. ببوسید رستهم تخت ای شگفت جهان آفرین را ستایش گرفت.فردوسی. خوی گرفته لالهٔ سیرابش از تف نبید خیره گشته نرگس موژانش از خواب و خمار. فرخی. چون پیل عبدالمطلب را بدید به زانو اندرآمد و عبدالمطلب را سجده بگرفت. (تاریخ سیستان). به بوسه نشان کرد مر خاک را گرفت آفرین خسرو پاک را.اسدی. پس شکم و عضله های برابر آن آماس گرفت و سوراخ شد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). با بدان آن به که کم گیری ستیز.سعدی. حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر.حافظ. و آن لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت. حافظ. || صید کردن. شکار کردن : ماهی دیدی کجا کبودر گیرد تیغت ماهی است دشمنانت کبودر.رودکی. آن گرد یل فکن که به تیر و سنان گرفت اندر نهاله گه بدل آهوان، هزبر. ابوطاهر خسروانی. همی فکند به تیر و همی گرفت به یوز چو گردباد همی گشت بر یمین و یسار. فرخی. صیاد بی روزی در دجله نگیرد و ماهی بی اجل در خشک نمیرد. (گلستان). چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمیگیرد. حافظ. || برداشتن : گر خاک بدان دست یک استیر بگیرد گوگرد کند سرخ همه وادی و کهسار. منوچهری. چو از کوه گیری و ننهی بجای سرانجام کوه اندر آید ز پای.عنصری. || بلند کردن : بگیریدش از پشت آن پیل مست به پیش من آرید بسته دو دست.فردوسی. || یخ بستن و منجمد شدن : گرفت آب کاسه ز سرمای سخت چو زرین ورق گشت برگ درخت.عمعق. رجوع به یخ گرفتن در همین ماده شود. || سد کردن. مسدود کردن : سرچشمه باید گرفتن به بیل چو پر شد نشاید گذشتن به پیل. سعدی (گلستان). تا کرد خانه از رخ او روشن آینه گیرد ز آفتاب به گل روزن آینه. صائب (از آنندراج). || بهم بسته شدن. بند شدن. متصل شدن. جوش خوردن. بهم پیوستن : همچون صبر که به شکستگیها بمالند و ببندند بگیرد و درست شود. (ترجمهٔ تاریخ طبری). || بسته شدن. مسدود شدن. گرفته شدن : دمی چند گفتم برآرم نفس دریغا که بگرفت راه نفس.سعدی. || بند کردن. بستن. اسیر کردن. دست گیر کردن. گرفتار کردن. بازداشتن. توقیف کردن : بدارید دست از گرفتن کنون مبندید کس را مریزید خون.فردوسی. و از آنجا به هم شد و فورجه و منصوربن حردین را هر دو بگرفت. (تاریخ سیستان). پس عیاران را بگرفتن گرفت و بند همی کرد و به کرمان می فرستاد. (تاریخ سیستان). شیرمردان را به حکم ضرورت در نقبها گرفته اند و کعبها سفته. (گلستان). هر کس که بدید چشم او گفت کو محتسبی که مست گیرد.حافظ. || تناول کردن. خوردن. آشامیدن : نگیرد طعام و نگیرد شراب نگوید سخن با سخن گستری.منوچهری. ندیمم حور گشت و ساقیم ماه چرا پس می نگیرم گاه و بیگاه. (ویس و رامین). || فرو بردن : در حال زمین او را بگرفت تا بزانو، لوط میگوید چرا نمی آیی. گفت زمین مرا بگرفت. گفت عمل بد تو را بگرفت. (قصص الانبیاء ص ۵۷). || عارض شدن. روی دادن : گفت مرا نیز همان گرفت از خواب که شما را گرفت. (ترجمهٔ طبری بلعمی). || نقش بستن : نگین خصلتی دارد ای نیک بخت که در موم گیرد نه در سنگ سخت. سعدی (بوستان). || متقلد شغلی شدن : اشارت کردن اندر خلافت عثمان عبدالرحمن را گفت تو بگیر، گفت نتوانم. (تاریخ سیستان). || پذیرفتن. کسب کردن. بدست آوردن. یافتن. حاصل کردن : چو آب اندر شمر بسیار ماند زهومت گیرد از آرام بسیار.دقیقی. سکندری که مقیم حریم او چون خضر ز فیض خاک درش عمر جاودان گیرد. حافظ. || روشن شدن. افروختن. مشتعل شدن : و چون آتشی است که از سنگ و پولاد جهد و تا سوخته نیابد نگیرد و چراغ نشود که از او روشنائی یابند. (نوروزنامه). || گرفتن چیزی از کسی. بیرون کردن آن از دست وی : این همه خزانه ها که مرا هست به درویشان دهم تا خدا از تو خشنود شود و این گاه از تو نگیرد. (قصص الانبیاء ص ۷۲). || در تداول عامه «خدا ترا بگیرد» (خطاب به فرزند)، به هنگام نفرین استعمال شود. - آب گرفتن؛ غرق شدن. - || در آب فرورفتن جزیره ای که مکان تو بود آب گرفت. - || تصاحب آب برای کشت. روانه کردن آب بسوی کشت : آبها در این ماه [ در ماه آبان ] زیادت گردد و مردمان آب گیرند از بهر کشت. (نوروزنامه). - آب گرفته؛ پرنم. پرآب : چشم چون خانهٔ غوک آب گرفته همه سال لفج چون موزهٔ خواجه حسن عیسی کرد. منجیک. - آب... گرفتن؛ عصارهٔ آن را گرفتن. عصاره آن را بیرون کشیدن، استخراج کردن : در باغ خمی نهادند و آب آن انگور بگرفتند و خم پر کردند. (نوروزنامه). - آتش درگرفتن؛ روشن شدن آتش. مشتعل شدن : ندا آمد که آدم به کوه رود و آهن بر سنگ زند تا در تن آن سنگ آتشی که درمانده باشد بیرون آید و شما را منفعت رسد. آدم چنان کرد آتش درگرفت. (قصص الانبیاء ص ۲۱). من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار اگر میگیرد این آتش زمانی ور نمیگیرد. حافظ (دیوان چ غنی). - آتش در چیزی گرفتن. آن را مشتعل ساختن : ز دلهای شوریده پیرامنش گرفت آتش شمع در دامنش. سعدی (بوستان). آتش روی تو زین گونه که در خلق گرفت عجب از سوختگی نیست که خامی عجبست. سعدی. صراحی میکشم پنهان و مردم دفتر انگارند عجب گر آتش این زرق در دفتر نمیگیرد. حافظ. چراغ دیدهٔ محمود آنکه دشمن را ز برق تیغ وی آتش به دودمان گیرد. حافظ. - آرام گرفتن؛ آرمیدن. استراحت کردن. فرونشستن : آنانکه شب آرام نگیرند ز فکرت چون صبح پدید است که صاحب نفسانند. سعدی. چندانکه ملاطفت کردند آرام نگرفت. (گلستان). همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت وانکه در خواب نشد چشم من و پروین است. سعدی. - آسمان گرفتن؛ در تداول عامه فراگرفتن ابر یا مه سراسر آسمان را. - آفتاب گرفتن؛ کسوف : ز آفتاب رخت ماه تاب میگیرد ز ماه طلعت تو آفتاب میگیرد. سلمان ساوجی. - || در کنار دریا از نور آفتاب استفاده کردن. بدن را در معرض آفتاب قرار دادن. (اصطلاح جدید). - ارتفاع گرفتن؛ بالا رفتن چیزی در هوا. اوج گرفتن : و شعلهٔ آن آتش چندان ارتفاع گرفت که جملهٔ آن شهر از آن شعله روشن شد. (مجمل التواریخ والقصص). هواپیما ارتفاع گرفت. - || (در نجوم) به دست آوردن ارتفاع کواکب از افق تا سمت الرئوس. رجوع به ارتفاع شود. - احرام گرفتن؛ احرام بستن. محرم شدن. با شرایط مذهبی خاص لباس احرام حج را در میقاتگاه به تن کردن : مردی نام او علاءبن منبه احرام گرفت. (تفسیر ابوالفتوح). - احوال گرفتن؛ احوال پرسیدن. (آنندراج). - از سر گرفتن؛ از نوشروع کردن. از آغاز و ابتدا شروع کردن : از آن پیشه پشیمانی گرفتند سخنهایی که رفت از سر گرفتند.نظامی. چو نادانی پی دل برگرفتم خمار عاشقی از سر گرفتم.نظامی. و عمر گذشته از سر گرفتم. (گلستان). فی الجمله شراب از دست نگارین برگرفتم و بخوردم و عمر از سر گرفتم. (گلستان). هر روز بدو جوانی از سر گیرد. (گلستان). - اندازه گرفتن؛ سنجیدن. تقدیر کردن. تخمین زدن. قیاس کردن : بپرسید و گفتا چه دیدی شگفت کز آن برتر اندازه نتوان گرفت.فردوسی. گر از بازار عشق اندازه گیرم بتو هر دم نشاطی تازه گیرم.نظامی. - اندر برگرفتن؛ در آغوش کشیدن : کتایون قیصر که بد مادرش شب تیره بگرفت اندر برش.فردوسی. - اندر گرفتن؛ شروع کردن. مشغول شدن : پدر زال را تنگ در بر گرفت شگفتی خروشیدن اندرگرفت.فردوسی. - انس گرفتن؛ مأنوس شدن. مؤانست برگزیدن : مرغ مألوف که با خانه خدا انس گرفت گر بسنگش بزنی جای دگر می نرود. سعدی. سر در بیابان قدس نهادم و با حیوانات انس گرفتم. (گلستان). - باد گرفتن در اعضا؛ نوعی درد در اعضای بدن. - بار برگرفتن؛ برداشتن بار. بلند کردن بار: بار برگیرید چون آمد عرج گفت حق لیس علی الاعرج حرج.مولوی. - بار گرفتن؛ ثمر دادن : درخت تو گر بار دانش بگیرد بزیر آوری چرخ نیلوفری را.ناصرخسرو. - || آبستنی زن. حامله شدن. - || ... ماشین. بارگیری ماشین. پر کردن ماشین از محمولات. - بازگرفتن؛ مانع شدن : کمند کیانی همی داد خم که آن کرّه را بازگیرد ز رم.فردوسی. بجمال تو که دیدار ز من باز مگیر که مرا طاقت نادیدن دیدار تو نیست. سعدی. - || مشغول کردن. واداشتن : بخواند امیر و شراب و مطربان خواست و این اعیان را به شراب بازگرفت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۸۲). - || از نو شروع کردن : گر بمستی سخنی گفتم و رفت سخن رفته ز سر بازمگیر.خاقانی. - || پس گرفتن. بازستدن : توان بازدادن ره نره دیو ولی بازنتوان گرفتن به ریو.سعدی. - بالا گرفتن؛ ارتفاع پیدا کردن : چنین است و زینگونه تا بُد بس است زیان کسان سود دیگر کس است یکی تا نیابد غم رفته چیز بدان هم نگردد یکی شاد نیز زمین تا بجائی نیفتد مغاک دگر جای بالا نگیرد ز خاک.اسدی. - || افروختن. شعله ور شدن : تا مگر آتش فتنه که هنوز اندک است به آب تدبیری فرونشانیم، مبادا که فردا چو بالا گیرد... (گلستان). - || تکبر ورزیدن. طمع زیاده داشتن : بالا گرفت و خلعت والا امید داشت هر شاعری که مدح ملوک اختیار کرد. سعدی. - بچه گرفتن ماما؛ بچه را هنگام زادن از مادر گرفتن. - برگرفتن؛ بلند کردن. برداشتن : بران اندر آورد و بنمود سفت پس آسانش از پشت زین برگرفت. فردوسی. - || گنجیدن : جلالش برنگیرد هفت کشور سپاهش برنتابد هفت گردون.عنصری. - || تحمل کردن : به حق دوستی ای باد شبگیر برای ما زمانی رنج برگیر.(ویس و رامین). بلایی که آمد ز عشقت به رویم قضا برنگیرد قدر برنتابد.خاقانی. - || بخود گرفتن چیزی را. استعمال شیاف :
کلمات همقافیه با «گرفتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر