معنی گرستن
5 بازدید
[ گِ رِ تَ ] (مص) مخفف گریستن است که گریه کردن باشد. (غیاث) (برهان) (آنندراج): کسی را که در دل بود درد و غم گرستنش درمان بود لاجرم.فردوسی. خروشید و بگرست و نالید زار تو گفتی شدش دیده ابر بهار. شمسی (یوسف و زلیخا). هیچ چشمی نشناسم که نه از بهر تو کرد مجلس محتشمی را بگرستن طوفان. فرخی (دیوان چ عبدالرسولی ص ۳۰۶). مرا گویند مگری کز گرستن چو مویی شد بباریکی ترا تن. (ویس و رامین). همیشه جای بی انبوه جستی که بنشستی به تنهایی گرستن. (ویس و رامین). گرستن بهنگام با سوک و درد به از خندهٔ نابهنگام سرد.اسدی. منگر اندر بتان که آخر کارنگرستن گرستن آرد بار.سنایی. و از گرستن رطوبات زجاجی و ملحی به حکم قوت حرارت غریزی منحل و مضمحل شد. (سندبادنامه ص ۲۹۱). چون نیک بدیدم که نداری سر سعدی بر بخت بخندیدم و بر خود بگرستم. سعدی (طیبات). - برگرستن؛ بگریستن. گریستن. گریه کردن : گرفتند مر یکدگر را کنار بدرد جگر برگرستند زار.فردوسی. - گرستن گرفتن؛ گرستن آغازیدن : گرستن گرفت از سر صدق و سوز که ای یار جان پرور دلفروز. سعدی (بوستان). پسر چند روزی گرستن گرفت دگر با حریفان نشستن گرفت. سعدی (بوستان).
کلمات همقافیه با «گرستن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر