معنی گردک
63 بازدید
[ گِ دَ ] (ص مصغر) مصغر گرد باشد. (برهان) (آنندراج). (از: گرد +ک، پسوند تصغیر). (حاشیهٔ برهان چ معین). || (اِ) خرگاه که خیمهٔ بزرگ مدور است. و بعضی خیمهٔ کوچک را گویند که مخصوص پادشاه باشد. (برهان) (آنندراج) (فرهنگ رشیدی): دو گردک داشتی خسرو مهیا برآموده به گوهر چون ثریا.نظامی. در این گردک نشسته خسرو چین در آن دیگر فتاده شور شیرین.نظامی. ز گردکهای دورادور بسته مه و خورشید چشم از نور بسته.نظامی. || حجله که بجهت عروس بیارایند. (برهان): گرفتش دست بنشاندش بر آن دست برون آمد در گردک بر او بست.نظامی. آمد از حمام در گردک فسوس پیش او بنشست دختر چون عروس. مولوی (از آنندراج). - شب گردک؛ کنایه از شب زفاف است. (آنندراج) (فرهنگ رشیدی). کردی گردک (شب زفاف، ماه عسل). (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین): آن شب گردک نه ینگا دست او خوش امانت دادش اندر دست تو.مولوی. بجز بانگ دفت نبود نصیبی که هستی چون خصی در روز گردک. مولوی. || ترجمهٔ جمله هم هست. (برهان). || لغز. چیستان. (از برهان) (از فرهنگ رشیدی). آن را به هندی پهیلی گویند. (غیاث) (جهانگیری). بردک. (جهانگیری). || نانی که درون آن را پر از حلوای قند و مغز بادام و پسته و غیره کنند و پزند و آن را در خراسان کلنبه گویند. (برهان). کلیچه که اندرون آن از قند و مغز بادام پر کنند. (آنندراج) (فرهنگ رشیدی). و آن را کلنبه گویند. (فرهنگ رشیدی). کلیه (ظ: کلنبه) خوانند. (جهانگیری).[ گِ دَ ] (اِخ) دهی است از دهستان جوانرود بخش پاوهٔ شهرستان سنندج، واقع در ۴۰۰۰۰ گزی جنوب پاوه، کنار رودخانهٔ لیله و ۱۰۰۰۰ گزی باختر قلعهٔ جوانرود. هوای آن سردسیر و دارای ۱۲۸ تن سکنه است. آب آنجا از چشمه و محصول آن غلات، لبنیات، توتون، توت و گردو و شغل اهالی زراعت و گله داری و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).
کلمات همقافیه با «گردک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دک» برای سرودن شعر