معنی گرانمایه

معنی گرانمایه

4 بازدید
[ گِ یَ / یِ ] (ص مرکب) هر چیز بیش بها و قیمتی و به عربی نفیس. (برهان) (انجمن آرا). هر چیز نفیس. (آنندراج). نفیس. (مفاتیح) (مجمل اللغه). پرارزش. پرارج : سخن گرچه باشد گرانمایه تر فرومایه گردد ز کم پایه تر.ابوشکور. درم خواست با زر و گوهر ز گنج گرانمایه دیبای زربفت پنج.فردوسی. گهر خواست از گنج و دینار خواست گرانمایه یاقوت بسیار خواست.فردوسی. بدین حجره رودابه پیرایه خواست همان گوهران گرانمایه خواست.فردوسی. آن سرافراز و گرانمایه گهر وآن گرانمایهٔ پرمایه تبار.فرخی. هر کس که تو را خدمت کرده ست بر او چون جان گرانمایه عزیز است و مکرم. فرخی. حسین سپاهانی ساربان را به رسولی فرستادند تا مال و خراج مکران و قصدار را بیاورد و خلعتی سخت گرانمایه و منشوری به اوی دادند. (تاریخ بیهقی). هستند از این روزگار ما گروهی عظامی با اسب و استام زر و جامهای گرانمایه. (تاریخ بیهقی). دریای محیط است در این خاک معانی هم دُرِّ گرانمایه و هم آب مطهر.ناصرخسرو. با دیگر تحفه و هدایای گران مایه بخراج از روم بستدی. (اسکندرنامه نسخهٔ سعید نفیسی). ملک او را مهلتی گرانمایه فرمود. (کلیله و دمنه). زاهدی را پادشاه روزگار... خلعتی گرانمایه داد. (کلیله و دمنه). که دُرج دُرّ گرانمایه را به قوت طبع بشکل مدح تو آرم به سوزن تنظیم.سوزنی. زین گرانمایه نقد کیسهٔ عمر حاصل الا زیان نمی یابم.خاقانی. نوح بن منصور او را خلعتی گرانمایه بخشید و ساز و اهبت و آلت سپه داری و لشکرکشی با شعار خواجگی و وزارت جمع کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۵۱). از شتر بارهای پر زر خشک وز گرانمایه های گوهر و مشک.نظامی. این گرانمایه باغ مینورنگ که به خون دل آمده ست به چنگ.نظامی. نقل است که در تقوی تا حدی بود که یک بار در منزلی فرودآمده بود و اسبی گرانمایه داشت، بنماز مشغول شد. اسب در زرع شد، اسب را همان جای بگذاشت و پیاده برفت. (تذکرة الاولیاء عطار). و از دارالخلافه به خلع گرانمایه مخصوص گشت. (جهانگشای جوینی). غواص اگر اندیشه کند کام نهنگ هرگز نکند دُرّ گرانمایه به چنگ. سعدی (گلستان). یکی را از ملوک پارس... نگینی گرانمایه بر انگشتری بود. (گلستان سعدی). || آنکه مایهٔ بسیار داشته باشد. (آنندراج). مجازاً بزرگ. عالی مقام. والاتبار. رئیس. نجیب. اصیل. مقابل فرومایه و پست : بجای هر گرانمایه فرومایه نشانیده. رودکی. فرستاده گفت ای گرانمایه شاه مبیناد بی تو کسی پیشگاه.فردوسی. چو قیصر نگه کرد و آن نامه دید ز لشکر گرانمایه ای برگزید.فردوسی. برفت و گرانمایگان را ببرد هر آن کس که بودند بیدار و گرد.فردوسی. تبیره برآمد ز درگاه شاه گرانمایگان برگرفتند راه.فردوسی. از آن پس گرانمایگان را بخواند بسی رازها پیش ایشان براند.فردوسی. چو گودرز کشواد بر میسره هجیر و گرانمایگان یکسره.فردوسی. گرانمایگان را ز لشکر بخواند وزین داستان چند گونه براند.فردوسی. گرانمایگان را بدانسان که خواست بفرمود رفتن سوی دست راست.فردوسی. از سوی ناف و ز پشت دو گرانمایه شهند عیبشان نیست گر آن مادرکانْشان سیهند. منوچهری. درخورد همت تو خداوند جاه داد جاه بزرگوار و گرانمایه و هجیر.منوچهری. بوالعسکر مردی گرانمایه گونه و با جثه ای قوی بود. (تاریخ بیهقی). بدین لاله رخ گفته بود او نهفت که شاهی گرانمایه باشدْتْ جفت. اسدی (گرشاسب نامه ص ۲۳). هر گرانمایه ای ز مایهٔ خویش گفت حرفی بقدر پایهٔ خویش.نظامی. مرد را اعتبار در هنر است کان گرانمایه از پی گهر است. کاشف شیرازی (از بهار و خزان). || مجازاً عزیز: پسری داد گرانمایه که در طالع او هر ستاره فلکی راست بنیکی نظری. فرخی. تن ما جهانی است کوچک روان در او پادشاه این گرانمایه جان. اسدی (گرشاسب نامه). تن تو خادم این جان گرانمایه ست خادم جان گرانمایه همی دارش. ناصرخسرو (دیوان ص ۱۲۱). ای ز شب وصل گرانمایه تر وز عَلَم صبح سبک سایه تر.نظامی. عمر گرانمایه در آن صرف شد تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا.سعدی. در اینان به حسرت چرا ننگرم که عمر گرانمایه یاد آورم.سعدی. افسوس بر این عمر گرانمایه که بگذشت ما از سر تقصیر و خطا درنگذشتیم. سعدی (طیبات). غایب مشو که عمر گرانمایه ضایع است الا دمی که در نظر یار بگذرد. سعدی (طیبات). عیان شدی که بها چیست خاکپایش را اگر حیات گرانمایه جاودان بودی.حافظ. صرف شد عمر گرانمایه به معشوقه و می تا از آنم چه به پیش آید از اینم چه شود. حافظ. || فراوان. انبوه. بسیار: پس از چهار ماه لشکری گرانمایه از زنگبار می آمدند. (مجمل التواریخ). و ملک الروم با پانصد کشتی سپاه گرانمایه بیامد و مسلمانان با چهل کشتی برفتند. (مجمل التواریخ). عمر، هرمزان بن عبداللََّه بن عبیداللََّه را با سپاهی گرانمایه بجانب اصفهان فرستاد. (مجمل التواریخ). و سپاهی عظیم گرانمایه جمع آمدند. (مجمل التواریخ).
[ گِ یَ / یِ ] (اِخ) لقب بلاش ساسانی. (مفاتیح).

کلمات هم‌قافیه با «گرانمایه»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یه» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید