معنی گرازه
5 بازدید
[ گُ زَ / زِ ] (اِ) خوک نر که گراز باشد. (برهان). || (ص نسبی) منسوب به گراز در دلیری، چنانکه گاوه منسوب به گاو. (فرهنگ رشیدی).[ گُ زَ ] (اِخ) اسم گروهی از ایرانیان. نام پهلوانی است ایرانی که در جنگ دوازده رخ سیامک را به قتل آورد. (برهان) (آنندراج). چون کمال دلیری و قدرت در بعضی سبع و حیوان دیده، نام برخی را گرازه و گرگ و گرگین و گاوه نهاده اند. (آنندراج): اندر عهد افریدون وزیران او را مهربزرگ و بیرشاد نام بود... و پسرانش قباد و قارن که او را رزم زن لقب نهاده بود [ ند ] و فیروز طبری و تلیمان و کوهیار و گرازه و بسیاری [ دیگر ] . (مجمل التواریخ و القصص چ بهار ص ۹۰). || یکی از پهلوانان دربار کیکاوس. در تاریخ طبری نام این مرد برازةبن بیفعان و در شاهنامه گرازهٔ گیوکان آمده که نام پهلوانی است از خاندان گیو. رجوع به حاشیهٔ فرهنگ ایران باستان ص ۱۶۳ شود: گرازه بیامد بسان گراز درفشی برافراخته هشت باز.فردوسی. گرازه سرتخمهٔ گیوکان بیامد بدان کار بسته میان.فردوسی.
کلمات همقافیه با «گرازه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زه» برای سرودن شعر