معنی گذر کردن

معنی گذر کردن

6 بازدید
[ گُ ذَ کَ دَ ] (مص مرکب) گذشتن. عبور کردن. مرور نمودن : هنر بر گهر نیز کرده گذر سزد گر نمانی به ترکان هنر.فردوسی. چو بشنید فرزند خاقان که شاه ز جیحون گذر کرد خود با سپاه.فردوسی. فروجست رستم ببوسید تخت بسیچ گذر کرد و بربست رخت.فردوسی. همی رو چنین تا سر مرز هند وز اینجا گذر کن به دریای سند.فردوسی. بدین راه پیدا نبینی زمین گذر کرد باید به دریای چین.فردوسی. چه مایه جهان داشت لهراسب شاه نکردی گذر سوی آن بارگاه.فردوسی. فرخ زاد گوید که با انجمن گذر کن سوی بیشهٔ نارون.فردوسی. چو بوسید پیکان سرانگشت او گذر کرد از مهرهٔ پشت او.فردوسی. ز جیحون گذر کرد خود با سپاه بیامد گرازان سوی رزمگاه.فردوسی. بر ایشان بشادی گذر کرد روز چو از چشم شد مهر گیتی فروز.فردوسی. نبایست کردن بر این سو گذر بر نره دیوان پرخاشخر.فردوسی. نیارست کردن کس اینجا گذر ز دیوان و پیلان و شیران نر.فردوسی. بر اینسان گذر کرد خواهد سپهر گهی پر ز خشم و گهی پر ز مهر.فردوسی. یکی روز شاه جهان سوی کوه گذر کرد با چند کس همگروه.فردوسی. همه رنج ما مانده بر خارسان گذر کرد باید سوی شارسان.فردوسی. بزد تیر بر پشت آن گور نر گذر کرد بر گور پیکان و پر.فردوسی. درم خواهی از گلبنانش گذر کن وشی بایدت مگذر از جویبارش. ناصرخسرو. ز آنجا به دیار او گذر کرد زو اهل قبیله را خبر کرد.نظامی. نه از شیرین جدا میگشت پرویز نه از گلگون گذر میکرد شبدیز.نظامی. چو گل بر مرز کوهستان گذر کرد نسیمش مرزبانان را خبر کرد.نظامی. به درگاه مهین بانو گذر کرد ز کار شاه، بانو را خبر کرد.نظامی. هر دم از روزگار ما جزوی است که گذر میکند چو برق یمان.سعدی. چو عمر خوش نفسی گر گذری کنی با من مرا همان نفس از عمر در شمار آید. سعدی (طیبات). کرده ام از راه عشق چند گذر سوی او او به تفضل نکرد هیچ گذر سوی من. سعدی (بدایع). با آنکه اسیران را کشتی و خطا کردی بر کشته گذر کردن نوع کرمی باشد. سعدی (طیبات). خرم صباح آنکه تو بر وی گذر کنی پیروز روز آنکه تو در وی نظر کنی. سعدی (طیبات). سالها بر تو بگذرد که گذر نکنی سوی تربت پدرت.سعدی (گلستان). گذر کرد بقراط بر وی سوار بپرسید کاین را چه افتاد کار. سعدی (بوستان). یکی متفق بود بر سنگری گذر کرد بر وی نکومحضری. سعدی (بوستان). بزیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگر که از یمین و یسارت چه بیقرارانند.حافظ. یا بخت من طریق مروت فروگذاشت یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد.حافظ. یارب اندر دل آن خسرو شیرین انداز که به رحمت گذری بر سر فرهاد کند. حافظ (دیوان چ قزوینی ص ۱۲۸). || تجاوز کردن. سرپیچی کردن. نافرمانی کردن : نشاید گذر کردن از رای اوی گذشت از بر و بوم وز جای اوی.فردوسی. - روز گذر کردن؛ قیامت. روز جزا که در آن روز از پل صراط باید گذشت : ز روز گذر کردن اندیشه کن پرستیدن دادگر پیشه کن.فردوسی. - امثال: مثل گوسفندان که چون یکی از جوی گذرد دیگران نیز بر پی او گذر کنند.

کلمات هم‌قافیه با «گذر کردن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید